#دختر_بوکسور_پارت_147
نگار _ نه بابا فهمیدم که هنوز خودتی .. داشتم کم کم شک میکردم ..خب چه خبرا خوش میگذره ؟
_ خب معلومه که خودمم میخواستی ننه ی رسول کچل باشه .. بعدشم خبرا دست شماست ..آخه نفله مگه قرار نبود که بیای اینجا
نگار _ چیزه ..چرا چرا ولی خب فعلا نشد دیگه با داداشت میام
_ با وندی گوزو میای خب کی ؟ اا .. صبــــــــــــــــــــــر کن ببینم با کــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــی وندی ؟ تو رو چه به اون بیحیا ؟ نبینم پاشی با وندی بیای . فهمیدی
نگار _ اوه بابا حالا انگار چی شده خب نمیام
_ آها حالا شد کار خوبی میکنی ..
نگار _ ایش انگار تهفس ..
_ از سرتم زیاده بد بخت ترشیده
نگار _ چیییییی گفتیییییی .. کی ترشیدست هااانن
_ توی خر
تا اومد بیشتر از این جیغ حیغ کنه سریع گوشی رو قطع کردم و گذاشتم رو سایلنت ..بازم خوبه از این دوستای دل دیوونه دور و ورم هستن ..
کم کم چشام گرم شد و به خواب شیرین فرو رفتم . ولی قبل از خواب با خودم عهد کردم که دیگه ناراحت نباشم و برگردم به همون وانیای دو سه روز پیش
با صدای تقه هایی که به در اتاقم میخورد از خواب بلند شدم . با رخوت تمام به سمت در رفتم و بازش کردم این زشت بیریخت زن زلیل پشت در بود .
آرتا _ به سلام خانم خوشخواب نمیخای پاشی ؟
romangram.com | @romangram_com