#دختر_بوکسور_پارت_124
سریعتر خوشحالم کن، با یه خداحافظی
با توقف ماشین به خودم اومدم و نگامو از شیشه ی کنار گرفتم و دوختم به این بشر .. با ابروهای بالا رفته داشت نگام میکرد
آرتا _ نمیخوای پیاده شی؟
_ ها ؟
آرتا _ ها نه بله ..گفتم نمیخوای پیاده شی؟
_ کجا ؟
آرتا _ یه نگاهی به بیرون بندازی متوجه میشی
بعد هم خودش از ماشین پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد ..به بیرون که نگاه کردم دیدم رو به روی یه فروشگاه بزرگ وایساده
اینقدر فکر گذشته تو مخم میچرخید که یادم نبود باید بیایم فروشگاه خوبه یازم این یادش بود .. از ماشین پیاده شدم و اونم بعد از بستن
در قفل ماشین پشت سرم راه افتاد
تا حالا تو این فروشگاه نیومده بودم ..من زیاد شمال میومدم ولی تا حالا اینجا رو ندیده بودم .. یه فروشگاه بزگ و مجهز خیلی خوب بود ..
وارد فروشگاه که شدیم این بشر یه سبد برداشت و اومد سمتم ..
با یه حساب سر انگشتی فهمیدم که حالا حالاها موندگاریم واسه همین به سمت قفسه ها رفتم و خلاصه هر چی که تونستم جنس
برداشتم از دوغ ماست برنج و مرغ بگیر تا چیپس و پفک و تخمه
romangram.com | @romangram_com