#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_178
توجه کردم ارتام از چیزهای رنگی خیلی زیاد خوشش میاد هر وقت یه لباس ساده صورتی میپوشم کلی ازم تعریف میکنه ولی وقتی یه لباس خیلی زیبایه مثلا قهوه ای میپوشم جیکش درنمیادو یه اخم گنده م رو صورتش میشینه یعنی خوشش نیومده.
حالا که مرد خونه م ارتامه به سلیقه اون لباس پوشیدم.
یه سارافون قرمز با دامن چین چینی پوشیدم که از همون لحظه ای که تنم کردم ارتام یه ریز دورم میگرده و ازم تعریف میکنه.
یه زمانی ارزوم بود ارتام دو کلمه حرف بزنه وسعی میکردم حرف زدن یادش بدم حالا ماشالله هزار ماشالله مثل بل بل روان برام حرف میزنه.
-مامان دوستت بچه هم داره؟
-اره مامان ولی کوچولو
-چقد کوچولو ......
انگشت شصت و انگشت اشاره شو تو نزدیکترن حالت بدون تماس پیدا کردن باهم قرار دادو گفت
-انقدر؟
از اندازه ای که تو مغزش بود خنده م گرفت.
-نه مامان
دستمو اندازه یه نوزاد گرفتمو ادامه دادم.
-انقدر
-میتونم باهاش بازی کنم؟
-شاید
-شاید چرا؟
-خب اون نمیتونه کوچولو هنوز
یهوو اخم کرد
-دوسشون ندارم چرا دعوتشون کردی
-ارتام.... نگو اینو. پس من چی؟
-همش پس تو چی ولی پس من چی؟
-چرا انقد عصبی هستی؟
-خب من تنهام
-خب میتونی بری کوچه و با بچه های همسایه ها بازی کنی
-اونارو دوست ندارم.
دست از کار کشیدمو به سمتش رفتم.
رو اپن گذاشته بودمش تا بتونه راحت کارامو ببینه و انقد ازم نخواد بلندش کنم تا رو کابینت رو ببینه.
romangram.com | @romangram_com