#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_171

-مامان

-جانم

-بعد از ظهر بریم پارک.... ببین چه پسر خوبی بودم.

چشمامو ریز کردمو بهش نگاه کردم. چشماشو مظلوم کرد.

-باشه گربه شرک.

خندیدو تشکر کرد.

برگشتیم خونه و نهارو خوردیم. از اونجاییکه واسه بچه به سن ارتام خواب خیلی لازمه و باعث رشدش میشه خوابوندمشو خودم برای شام تدارک دیدم تا میریم پارکو برمیگردیم واسه شام غذا داشته باشیم.

هنوز چیز های تزئینی تولدو نگرفتم.

اگه بگم من بیشتر از ارتام ذوق دارم دروغ نگفتم.

به خونه پدر شوهرم زنگ زدمو دعوتشون کردم شب بیان خونمون. این اولین دعوتیه این خونه ست.

بعدا به مامانمم میگم بیاد.

ساعت چهار ارتامو بیدار کردمو حسابی شالو کلاهش کردم که یه وقت سرما نخوره

-مامان گردنی بپوشم به جای شالگردن.

-مامانی گردنیت کوچیک شده بزار امروزو با شالگردن سر کنیم گردنیم واست میخرم.

لباشو غنچه کرد

-باشه.

یکم که گذشت گفت.

-مامان ساعت دیره باید بریم دیگه..... باید ساعت کوچیکه رو ....... با انگشتاش عدد چهارو نشون داد........ ما پارک باشیم.

-چرا عزیزم؟

-با المیرا قرار گذاشتیم اون ساعت پارک باشیم.

-المیرا دوست مهدکودکته؟

-نه دوست دخترمه.

کپ کردم. دستام رو هوا مونده بود. با تعجب نگام کرد.

-چی شد مامان؟

-میدونی دوست دختر یعنی چی؟

سرشو به معنی نه تکون داد.

-پس چرا میگی؟


romangram.com | @romangram_com