#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_160
-باشه دستت درد نکنه
-ارتام جان دستپخت مامانی از من خیلی بهتره من فقط پیازو برات رنده کردم عزیزم وگرنه مال مامانی خوشمزه تره.
-اسرا چرا نگفتی بچه م پیاز نمیخوره؟
-عیبی نداره باید یاد بگیره همه چی بخوره.
مشغول غذا دادن به ارتام شدم ولی متوجه نگاه های سنگین اقای شبستری رو خودم بودم.
بعد نهار و جمع کردن سفره ارتامو بردم که بخوابونم.
وقتی خوابید از اتاق اومدم بیرون تا یکم اب بخورم.
-اسرا؟
برگشتم سمت مبل های نزدیک تلویزیون که اقای شبستری و نوید روش نشسته بودن.
-بله؟
-بیا اینجا کارت دارم.
به سمتشون رفتم. تعجب کرده بودم......... یعنی چه کاری با من داشتن..........
-نوید تو برو یکم استراحت کن.
نوید رفت و فقط منو اقای شبستری موندیم.
-دخترم چرا غریبی میکنی اینجا؟
سرمو پایین انداختمو با ناخن هام ور رفتم.
-غریبی نمیکنم.
-چرا درمورد رژیم و علاقه مندی های ارتام برامون نگفتی که هردوتون این مدت اذیت نشین؟
-مشکلی نیست باید یاد بگیره که همه چی بر وفق مرادش نمیشه و باید با همه نوع شرایطی کنار بیاد.
-درک میکنم میخوای خودت مسئول تربیتش باشی ولی ......
نفس عمیقی کشیدو ادامه داد.
-از اینکه اینجایی ناراضی هستی؟
سرمو بالا گرفتم و تو چشای اقای شبستری نگاه کردم.
حقیقتش اره ناراضیم....... خیلیم ناراضیم من اینجا اصلا راحت نیستم من یه برادر شوهر مجرد تو خونه دارم و باید خیلی خیلی زیاد مراقب رفتارم پوششم و نحوه برخوردم باشم من اینجا حس یه مهمونو دارم که باید تابع صاحب خونه ش باشه و حس یه سر بارو که به هیچ وجه نمیتونه با هیچی مخالفت کنه من اینجا نقش یه عروسکو دارم. هر لحظه ترس اینو دارم که بر خلاف میلشون رفتار کنمو اونا از خونشون بندازنم بیرون یا بچه مو ازم بگیرن خیلی خوب میدونم که از نظر قانونی این حقو دارن واسه یه بچه اول پدرش بعد تمام فامیل پدرش بعد مادرش میتونن درموردش اظهار نظر کنن و من هر لحظه ترس اینو تو دلم دارم که به این فکر کنن که ارتامم زیر دست عموش که از همه به اون دلسوز تره بزرگ بشه و من بخاطر موندن پیش بچه م مجبور بشم تن به ازدواج با نویدو بدم. همه اینا ترس هایی که من شب و روز اونارو حس که نه لمس میکنم.
میدونم نمیشه یه خونه تنها برای خودم بگیرم........ برای خودمو بچه م............ نه از پس مخارجش بر میام و نه جامعه و عرف اینو میتونه قبول کنه میدونم که اقای شبستری با درخواست من مبنی بر جدایی و مستقل بودن مخالفت میکنه چون فکر میکنه اینجوری مارو ول کرده و نمیتونه اجازه بده عروس جوان و نوه ش شب رو تنها و بدون داشتن یه سرپرست و یه محافظ دور از اون سر کنن.
میدونم که بابام اجازه نمیده که من مستقل شم چون همه مون خوب میدونیم که مردم منتظر یه سوژه واسه بحث درمورد اون هستن. حالا واسه منه خارج رفته یه جونه بیوه دیگه چیزی واسه اضافه کردنو یک کلاغ چهل کلاغ نمیمونه. خودم به اندازه کافی مورد دارم.
زندگی تو خونه پدر شوهر واقعا سخته و این سختی زمانی صد برابر میشه که شوهرت نباشه.
romangram.com | @romangram_com