#دلتنگ_پارت_87
نیم ساعتی توی سکوت به همراه اون هوای سوزناک رو گذراندیم..دیگه کم کم داشت خوابم میگرفت..سرمو به تخته سنگ تکیه دادم و چشم هامو بستم..شالمو هم روی صورتم گذاشتم.چون از سرما داشتم منجمد میشدم
نفهمیدم چطور توی اون حال و هوا خوابم برد.....
با صدای پارس سگی با ترس چشم باز کردم.به اطرافم نگاه کردم.هوا کمی روشن شده بود.سگ بیابانی رو دیدم که با فاصله تقریبا زیادی از ما درحال خوردن چیزی بود.چشم از اون سگ گرفتم و به شهاب خیره شدم.اون هم سرشو به تخته سنگ تکیه داده بود و چشم هاش بسته بودن.توی خواب باز هم چهره ی مغرور به خودش رو داشت.مثل بقیه مردا توی خواب مظلوم نبود،اما جذاب بود.واقعا مرد زیبایی بود.دوست داشتم همینطور نگاهش کنم..مینا حق داره مثل کنه بهش بچسبه و از دست دادن چنین مردی واسش سخت باشه.متوجه شدم پلک هاش لرزیدن و پشت اون چشم باز کرد.
دستی روی صورتش کشید و بلند شد ایستاد
همونطور که چشمش به اطراف بود گفت_داره خورشید طلوع میکنه بلندشو بریم
بلندشدم و ایستادم
بعد از اینکه گرد و خاک روی کتش رو تکوند با هم به راه افتادیم.با فاصله کنارش راه میرفتم.کمی بعد رسیدیم به طرف جاده.خیابون باریکی بود که یه قسمتش کوه و تپه بود و قسمت دیگرش باید کمی راه میرفتی تا برسی به خیابان اصلی..اول آرام و با احتیاط رفتیم سمت ماشین.من کیفمو برداشتم و اونم گوشی و مدارکاش رو
بعد ربع ساعت راه رفتن بالاخره رسیدیم به خیابان اصلی
من_من اینجا رو بلد نیستم
شهاب_دنبال من بیا میرسونمت
دنبالش راه افتادم.لب خیابون ایستادیم.شهاب دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با اعصابی خورد دستشو از توی جیب در آورد.
فهمیدم پول اسکناسی همراهش نیست
من_داخل کیفم یکم پول هست
نگاهم کرد و گفت_چقدر؟
لبمو گزیدم و گفتم_پنج تومن
شهاب_خوبه.با تاکسی میریم.فاصله خونتون تا اینجا چند دقیقه بیشتر نیست
کلی منتظر تاکسی بودیم تا بالاخره پیکانی اومد و مارو سوار کرد.شهاب جلو نشست و من عقب..بالاخره رسیدیم.شهاب کرایه رو حساب کرد و پیاده شدیم.روبه روی خونمون بودیم که گفتم_فاصله خونتون تا اینجا یکم زیاده.اگر میخوای بیا صبح برو
هردو دستشو توی جیبش فرو برد و گفت_نمیخواد.برو داخل تو
من_خب صبح برو دیگه..الانم شاید نزدیک خونتون خطرناک باشه
اخم غلیظی کرد و گفت_تو نمیخواد بگی من چکارکنم.برو داخل کار دارم باید برم
romangram.com | @romangram_com