#دلتنگ_پارت_589
من_عاشقتم مرد من..دوست دارم مرد چشم دریایی من
شهاب_من بیشتر عاشقتم خانومم..با تمام وجود دوست دارم دختر چشم درشت من
از اون لحظه به بعد خوشبختی ما هم شروع شد..
همه خوشبخت شدن..من هم خوشبخت شدم و یقین دارم تا ابد هم چنان خوشبخت باقی میمونم
بهار و فرهاد خوشبخت تر از قبل شدن و بهار خانوادشو بخشید..سعید هم حالش خوب شد و دوباره عاشق یه دختر خارجی شد..با بهار هم دیگرو ملاقات کردن و از ته دل برای هم آرزوی خوشبختی کردن و سعید راهی فرانسه شد به همراه نامزدش و بهار هم حامله شد و خوشحال بود که این بچه باعث پیوند بین خودشو شوهرش شد
مینا هم هنوز توی همون هلوف دونی هست و طلب بخشش کرد و با این همه بدی که کرد بخاطر اینکه نفرینی پشت زندگیم نباشه بخشیدمش اما باید تاوانشو پس بده توی زندان
مسعود هم حالش خوب خوب شد و سوگند خورد که دیگه هیچوقت عاشق نشه و گفت که در کنار مادرش خوشبخته.عاشق بچه های ما،خورشید و آریا شده و هر روز میاد میبینتشون و کلی واسشون چی میخره
شادی هم با نامزدش علی بالاخره به طور رسمی نامزد کردن و من و شهاب از اینکه بخت شادی هم بالاخره باز شد خوشحالیم
مامان بزرگ هم در اون خونه رو بزای همیشه بست و رفت و با خواهرش زندگی کرد اما در اون خونه واسه همین و تجدید خاطراتم همیشه و تا ابد بازه
پدر شهاب هم چون به تنهایی عادت نداشت،رفت آمریکا پیش شادان و شادان هم بعد از سالها با جون و دل پدرشو بخشید و پذیرفتش
پانته آ هم بعد از اون اتفاق شنیدم روانی شد در حد جنون و با یه حرکت ناگهانی،شیشه توی شاهرگش فرو برد و خودشو خلاص کرد اما در کمال ناراحتی به وضوح میتونم بگم راحت شد
میخواست به بابای من برسه اما جای مامان و بابای من امنه..اونا توی سرزمین عشق خدا به هم رسیدن و موانعی هم وجود نداره بینشون
هنوزم خداروشکر میکنم از اینکه انقدر خوشبختم و هنوز هم میگم که پای قول و قسمی که به خدا دادم تا ابد میمونم و شهاب هم چقدر از این بابت خوشحال شد..
بچه هام هم انقدر فضول شدن که شهاب گاهی اوقات گریش میگیره و گاهی اوقات هم ضعف میکنه..انقدر عاشقشون شده که تحمل من در مواقعی کم میشه و به بچه هام حسودی میکنم و شهاب هم حسابی از دلم در میاره..
شهاب خیلی خوب شد و ذره ای از غرورش رو به پای من و بچه هاش نریخت و این واقعا عالیه
من تا ابد عاشقانه،عاشق،عشق زندگیم شهاب میمونم و واسه خوشبختیمون تا ابد تلاش میکنم و در برابر تمام مشکلات ایستادگی میکنم و میجنگم و باز هم فریاد میزنم من خوشبختم..
بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه دردیم
با هم لحظه ها را گریه کردیم
ما در صدای بی صدای گریه بودیم
romangram.com | @romangram_com