#دلتنگ_پارت_585


با صدای شلیک گلوله ای که توی گوشی پیچید گریم قطع شد..نفسم برید..دنیا پیش روم ایستاد..همه چی پیش روم متوقف شد و فقط صدای اون شلیک گلوله مدام توی گوش هام میپیچیدن

نه میدیدم نه میشنیدم..خدایااااا بخت منم شد شبیه مامان بزرگ و سپس مامانم؟چرااااا چرا باید فقط این بدبختی ها به ارث من برسن؟

تمام صحنه های در کنار شهاب بودن مثله یه فیلم یا شایدم یه کابوس از جلوی چشم هام رد شدن

بلایی سرم اومد که حاضر شدم بجنگم واسه اینکه حتی لحظه ای ذهنمم سمتش سوق داده نشه

گوشی از دستم افتاد و پشت سر اون صدای جیغ و ضجه های من بلند شد

دستامو روی گوش هام گذاشتم و از ته دل جیغ زدم..جوری که حس کردم حنجرم پاره شد

از ته دل فریاد میزدم و اسم شهابو صدا میزدم..عمه و خاله سعی داشتن آرومم کنن اما من بدترین بلای ممکن سرم اومد

مامان بزرگ و سمیرا جون و خاله و عمه هم بلند بلند گریه میکردن..بازم یه مرگ دیگه..بســــــه خدا..مامانمو ازم گرفتی به شرطی که شهابو تا ابد کنارم نگه داری

همون لحظه زیر شکمم تیر بدی کشید..کیسه آبم پوکیده بود..درد شکمم و درد قلبم با هم آمیخته شدن و من بدترین درد های دنیا رو همزمان با هم چشیدم و به معنای تمام میتونم بگم داشتم جون میدادم که بالاخره دادم...!

یه لحظه تمام درد هام قطع شدن و چشم هام بسته شدن و به تاریکی عمیقی فرو رفتم..شاید ته این تاریکی منتظر دیدار شهاب بودم..شهابی که مثل یه شهاب وارد زندگی من شد و با فوران شدنش،عشقشو توی دلم فوران کرد و تمام زندگی من و تشکیل داد

به جرم هيچ در زندان،تن زندانى ام امشب

شبيه سايه مى مانم كمى پنهانى ام امشب

پر و بال مرا آتش بزن حسِ دگر دارم

قفس بوى خدا را مى دهد حيرانى ام امشب

تنم پيغمبر و دردم خدا و روح سرگردان

حديقه در حديقه شاعر قرآنى ام امشب

هوا گرگ است, جسمم آهو و شب پشت شب خاموش

خدا در سينه مى بافم, كمى بحرانى ام امشب

دلم نيل است ,موسى پاره دارد سينه ى من را

هزاران دردْ جارى مى شود, ويرانى ام امشب

romangram.com | @romangram_com