#دلتنگ_پارت_576


تمام حرف هاش شکی بودن که بهم وارد شد..اما حرف آخرش اونقدر سنگین بود که اصلا نفهمیدم منظورش چیه!به گوشام شک کردم

بالاخره لب باز کردم و با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم_چی؟

پرستار_چی که چی؟منظورت کوچولوته؟خب عزیزم تو حامله ای و الان چند روزت بیشتر نیست

باورم نمیشد..من حامله ام؟خدایا این واقعیت داره؟

نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.تنها کاری که کردم،دستامو به سختی روی شکمم گذاشتم و خواستم بچمو لمس کنم..آره بچمو..بچه ی من و شهاب..ثمره ی عشق ما..نی نی مامان..نی نی بابا

اشک هام شروع کردن به باریدن و میون گریم لبخندی از ته دل زدم

میگن اشک و خنده تضاد جالبی رو دارن که هیچوقت همزمان با هم نمیان اما وقتی بیان اون لحظه بهترین لحظه هست

الان هم به یقین میتونم بگم که این خبر بهترین خبر زندگیم بود

همون لحظه در باز شد و همه ی خانواده وارد شدن..نمیدونم مشکل ما چی بوده که همه اومدن اما با تبریک هاشون فهمیدم بخاطر بچه ی تو شکممه

همه خوشحال بودن اما خوشحالی من بابت این بچه از بین رفته بود..وقتی باباش این وضع رو داره من چرا باید فکر بچه ی بابا باشم؟خود بابا رو بیشتر میخوام..وقتی بابا نباشه من چطور بچشو بخوام؟اصلا توی چه حالیه؟

رو به شادی گفتم_شهاب کجاست؟

شادی_حالش خوب نبود بهش دارو دادن الان خوابه

من_میخوام ببینمش

سمیراجون_نه مامان بزار سرمت تموم بشه بعد برو

سرمو از توی دستم کشیدم که سوز خیلی بدی داد.اما با بی تفاوتی گفتم_نه اون حالش خوب نیست باید ببینمش

و از سرجام بلند شد

مامان بزرگ_مگه چی شده که هر دوتون حالتون اینجور شد؟شوهر بیچارت تو رو رسوند بیمارستان حال خودشم بد بود اونو هم بستری کردن

با یاد آوری اون لحظه چشم هام پر از اشک شد

همونطور که میرفتم سمت در گفتم_کسی باهام نیاد..شماره اتاقشو بگید؟

شادی_32

romangram.com | @romangram_com