#دلتنگ_پارت_549
ساعت 9 رسیدم خونه..فقط دعا دعا میکردم شهاب خونه نباشه آخه چند باری بهم گوشزد کرد که پامو از خونه بدون اطلاع اون بیرون نزارم.توی این دو روز شهاب کمی تغییر کرده بود و من راضی بودم..و اینکه خطشو عوض کرده بود منو دلگرم میکرد
وقتی رسیدم خونه خداروشکر شهاب نبود..سریع لباس هامو در آوردم و پریدم توی آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن غذا
واسه غذا خورش کرفس درست کردم..پشت میز نشستم و مشغول درست کردن سالاد شیرازی(آبغوره)شدم که همون لحظه صدای زنگ خونه به گوش رسید
از جام برخاستم و رفتم و درو باز کردم..شهاب بود
من_سلام..خسته نباشی
گونمو بوسید و گفت_سلام..مرسی..خوبی؟
من_مرسی..الان شام میخوری؟
شهاب_نه میخوام دوش بگیرم
من_باشه
رفت توی اتاق و من هم سالاد رو آماده کردم.یکم بعد شهاب هم اومد و شام رو خوردیم
بعد از شام،تخمک و قهوه به دست،کنار شهاب نشستیم و فیلم تماشا کردیم
شهاب_خاطره؟
من_هوم؟
شهاب_ساعت 12 میخوام برم جایی
من_کجا؟
شهاب_مهمونی
فنجون قهوه مو که بخاطر اینکه تنهایی به مزاج شهاب بد نباشه،با شیر و شکر مخلوطش کردم،روی میز گذاشتم و با ابروهایی گره خورده گفتم_بله؟پارتی منظورته؟
شهاب_تو هم باهام میای..باید برم
من_اونوقت چرا؟
شهاب_اوففف خاطره..واسه اینکه دخترای اونجا سر من شرط بستن که هر کی تونست با من باشه،1میلیون شرط رو برده..میشه گفت نفری یک میلیون گذاشتن و کلا 7 نفرن میشه 7 میلیون..اینا رو کامران بهم گفت..بهش گفتم بهشون بگه من ازدواج کردم گفت باور نمیکنن..امشب من و تو با هم میریم تا بهشون ثابت شه
romangram.com | @romangram_com