#دلتنگ_پارت_539
شهاب_نخواستم بهت بگم اما حالا سربحث بازشد..پیام داد و گفت میشه زهر زندگیم و زندگی رو به کامم تلخ میکنه..خواستم پیداش کنم و حسابشو برسم اما بیخیالش شدم و گفتم شاید چرت گفته باشه
باورم نمیشد!باورم نمیشد
با ناباوری گفتم_باورم نمیشه..یعنی..میخواد زندگیمونو خراب کنه؟
شهاب دستامو توی دستاش گرفت و گفت_مطمئن باش چیزی نمیشه.نمیزارم به تو آسیبی برسونه
نالیدم_وای خدا..خودت چی؟
شهاب_مراقبم..نترس..اگر مشکلی پیش اومد با هم حلش میکنیم
سری تکون دادم..شهاب منو توی آغوشش فرو برد و موهامو نوازش کرد
من_شهاب بهم قول بده که دیگه بهم خیانت نمیکنی..نمیخوام به دختری جز من حتی نیم نگاهی هم بندازی
به موهام ب*و*س*ه ای زد و گفت_باشه..قول میدم..خاطره اینو بدون فقط تو زندگی منی..دارم سعی میکنم برم پیش مشاوره تا بهتر شم..هر کار میکنم که این اخلاق گندمو عوض کنم سخته..تو باید کمکم کنی..من فقط به عشق تو میتونم عوض شم..منو از این عشقت محروم نکن.خاطره منو ببخش..همش از این میترسم یه روز برسه که دیگه منو نبخشی و من میمیرم
لبخندی زدم..
ازش جدا شدم و گفتم_بیا بریم پایین نهار بخور خسته ای
و رفتم سمت در که دستمو کشید و باعث شد به عقب کشیده بشم
شهاب_خستگی من با غذا رفع نمیشه..با تو رفع میشه
تا اومدم حرفشو هضم کنم،با گرمای عشقی عقل از سرم پرید..توی خلسه ی شیرینی فرو رفتم مخصوصا بعد از این چند روز دوری،دلتنگیمو رفع کرد
این شیرینی داشت به تک تک سلول های بدنم تزریق میشد که با صدای هین بلندی با وحشت از شهاب جدا شدم و به مامان بزرگ که با دهن باز به ما خیره شده بود نگاه کردم..این کی اومد داخل؟
شهاب دستی به صورتش کشیدم و آروم خندید اما من از ترس رنگم پریده بود
مامان بزرگ چشم غره ای بهم رفت و بدون حرفی از اتاق خارج شد
من_وای آبروم رفت..چقدر زشت شد
شهاب_بیخیال..نمیدید بازم میدونست..مگه زن و شوهرا از این کارا نمیکنن..تازه معلوم نیست خودش چند بار ..
با مشتی که به بازوش کوبیدم از ادامه ی حرفش صرف نظر کرد و قهقه ای سر داد
romangram.com | @romangram_com