#دلتنگ_پارت_533
و شروع کرد به خوردن..آشغال
همونطور که نگاهم به بشقابم بود گفتم_فردا میخوام برم خونه مامان بزرگم!یه وقت فکرنکنی جایی باشم
مجبور بودم بگم آخه شاید بازم زنگ بزنه
شهاب_چه ساعتی میری؟
من_عصرمیرم واسه شام هم میمونم
چیزی نگفت..بالاخره شام هم صرف شد..بلندشدیم بریم واسه خواب..راستش حالا که شهاب از من کناره گیری کرده بود چی بهتر از این که بخوام عذابش بدم؟!
لباس خواب سفید رنگ از جنس ساتنی تا بالای زانوم پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و رفتم سمت تخت
شهاب روی تخت نشسته بود و داشت نگاهم میکرد
با دیدنم پوزخندی زد و گفت_یه وقت یخ نکنی
آه شهاب نمیدونی..وجود تو و عشق تو منو تا ابد گرم نگه میداره.برخلاف قلبم جوابشو دادم_نترس تو که نمیخوای پرستاری منو کنی
و رفتم و کنارش روی تخت دراز کشیدم و چراغ خواب سمت خودمو خاموش کردم..نمیدونم این همه شجاعت از کجا اومده بود سراغم اما هر چی بود پتو رو روم نکشیدم و رو به شهاب چشم هامو بستم اما گوش هام تیز بودن تا کوچک ترین عکس العملی از جانبش رو متوجه بشم یعنی یه جورایی گوش هام نقش چشممو هم داشتن
صدای نفس عمیقش به گوش رسید و چشم هام تاریک شدن انگار چراغ خوابشو خاموش کرد
با خیال راحت از اینکه عذاب کشید حتی واسه ذره ای،پتو رو روم کشیدم و زیر پتو خزیدم و خوابیدم..آخه کدوم احمقی مثل من تو این فصل سال از این لباسا میپوشه؟
چشم هام داشتن گرم میشدن که با حس گرمای دست شهاب روی پهلوم لرزیدم..خودمو یکم تکون دادم که دستشو برداره
دستشو به حالت نوازش روی پهلوم کشید و سریع دستشو برداشت و پتو رو روم انداخت
سرمو روی بالش فشردم و سعی کردم جلوی ریزش اشک هامو بگیرم..نمیخوام کم بیارم..نمیخوام تنها کسی که دارمو از دست بدم..خدایا خودت میدونی من هر کاری میکنم برای اینه که زندگیم از هم پاشیده نشه..میخوام شهاب بفهمه که من دارم واسش چکار میکنم و یکم بهم اهمیت بده.میخوام بفهمه که این غرورش بی فایدست..
* * *
زنگ زدم به مامان بزرگ و باهاش هماهنگ کردم..کلی غر زد که به شوهرت دروغ نگو و این چیزا و منم گفتم که شب زود میرم پیشش تا شهاب زنگ زد شک نکنه
پشت در اتاق 107 قرار گرفتم..با کلی التماس دکترش راضی شد ببینمش
تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم!روی تخت نشسته بود و به مچ دست بخیه شده ش خیره شده بود
romangram.com | @romangram_com