#دلتنگ_پارت_517
صدای بهار بلند شد_اینو ببین..سرخ شد رفت
با این حرف بهار شهاب نگاهی بهم انداخت و سپس خندید..حتما فهمید چرا من خجالت کشیدم
چشم غره ای نثار بهار کردم که مامان بزرگ خندید و گفت_حرف های پدر عروسو نمیزنم و چون میدونم شهاب بهترین مرده و هر دوتون لایق همین میسپارمتون دست خدا
بغلش کردم
مامان بزرگ_وقتی خورشیدم ازدواج کرد اونقدر گریه کرد موقع رفتن به خونه بخت..انگار از همون اول این دختر باید اشکش روان میبود
حرفی نزدم که سر شهابو بوسید و ازمون خداحافظی کرد و رفتن
ماهم همراه جوونا راه افتادیم بریم واسه عروس گردون
خلاصه خیلی خوش گذشت این قسمت..کل شیراز رو دور زدیم..رفتیم دروازه قرآن و کلی بزن و بکوب راه انداختیم
و بالاخره بعد از سه ساعت گشت و گذار من و شهاب به زور از دستشون فرار کردیم البته ناگفته نمونه که بعد از اینکه کلی متلک بهمون چسبوندن راهی خونه شدیم
با توقف ماشین به خودم اومدم!
من_رسیدیم؟
شهاب_رسیدیم
خونه ای که گرفته بودیم،توی آپارتمان بود..من به شهاب گفتم خونه ی نقلی میخوام.میخوام بفهمه عشقی که من بهش دارم از سر ه*و*س و پولش نیست..من خودشو میخوام..میخوام توی یه خونه ی کوچیک یه جو خیلی صمیمی و سرشار از عشق باشه و گرماش از هرم نفس های من و شهاب باشه و از اتصال ما دوتا خونه نور بگیره مثل دو تا سیم برق که اگر از هم جدا بشن اون خونه هیچوقت روشن نمیشه
با باز شدن در ماشین به خودم اومدم..دستمو توی دست شهاب گذاشتم و پیاده شدم
یه دستم توی دست شهاب و با دست دیگم دامنم رو بالا گرفته بودم
خونه ی ما طبقه ی9 بود..البته شهاب هم کم نذاشت یه آپارتمان بزرگ توی یه مجتمع خیلی بزرگ با محوطه ی خیلی زیبایی گرفت
با هم سوار آسانسور شدیم.با توقف آسانسور رفتیم سمت خونه.خونه رو دیده بودم از قبل و واقعا زیبا بود
شهاب در خونه رو باز کرد..همین که اومدم وارد شم دستمو گرفت و گفت_کجا؟
خندیدم و گفتم_چی کجا؟
شهاب_به قول مامان بزرگت که داشت بهم یادآوری میکرد فهمیدم که شگون نداره اینطوری..من باید تورو با دستای خودم ببرم داخل
romangram.com | @romangram_com