#دلتنگ_پارت_491
* * *
بالاخره این مهمونی به پایان رسید..به یقین میتونم بگم یکی از بهترین مهمونی های عمرم بود
خسته و کوفته راهی اتاق شدیم و خدمتکار ها هم رفتن تا سالن رو تمیز کنن
با خاطره از پله ها بالا رفتیم..میون پله ها پنجه هام رو بین پنجه هاش قفل کردم که خاطره گفت_شهاب؟
چشم به دستمون دوختم و آروم زمزمه کردم_جانم؟
چند لحظه چیزی نگفت و سپس ادامه داد_بابت امشب ممنون..فکرشو نمیکردم که..
دستشو فشردم و گفتم_هیسس از گذشته با اتفاقات بدش نگو حتی شده یک ثانیه پیش
حرفی نزد و با هم وارد اتاق شدیم..به نوبت دوش گرفتیم و رفتیم واسه خواب
خاطره به سه نکشیده خوابش برد اما من خیره به چهرش که حالا سمت من بود،بودم
چهره ی معصومی داشت..شدیدا معصوم..مطمئنم هرگز از ابراز علاقه به این دختر پشیمون نمیشم..شاید اختلاف سنی ما واسه ازدواج یکم زیاد باشه اما به نظر من عشقی که شکل بگیره هیچی واسش مهم نیست مثل یه عاشق که جز عشقش نه چیزیو میبینه نه میشنوه
پشت دستمو آروم روی گونش کشیدم و فورا عقب کشیدم..پشتمو بهش کردم و با بسته شدن پلکم،به خوابی که حالا واسم شیرین بود فرو رفتم
* * *
(از زبان خاطره)
صبح با صدای خدمتکاری چشم بازکردم..
چشم بسته رو بهش گفتم_ولم کن بزار بخوابم
مطمئن بودم ساعت 8 هست..با اینکه دیشب تا نصفه شب جشن بود بازم کله ی سحر بلند میشن؟
باز صداش بلند شد که فهمیدم داره انگلیسی صحبت میکنه..به ناچار از جام برخاستم اما اون همچنان داشت تند تند حرف میزد
با عصبانیت دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم_چی میگی تو؟
و پریدم داخل حمام..سریع بدنمو آب تنی کردم و اومدم بیرون
با اینکه دیشب بدنمو دیده بودن اما بازم خجالت میکشیدم از بدحجابی اما مجبور بودم..
romangram.com | @romangram_com