#دلتنگ_پارت_480


ویلیام رو بهم گفت_I think you're tired..Do you want to go to the bedroom and rest(فکرمیکنم خسته باشی..میخوای بری توی اتاق و استراحت کنی؟)

دریغ از فهمیدن کلمه ای ازش..من زبانم بد بود و درسای زبان مدرسه رو با تقلب و خودکشی به زور پاس میکردم و واسه کنکور هم فکرکنم همین به رتبم ضربه زد

شادی خندید و روبهش گفت_viliam she can't speak well and also dosen't underestand well

این حرف شادیو فهمیدم و از خجالت سرخ شدم..وای خاطره آبروت رفت دختر

ویلیام سر تکون داد که شادان گفت_خاطره گلم میگه خسته ای برو توی اتاق استراحت کن

من_نه اصلا..راحتم مرسی

شادان_این چه حرفیه..ویلیام میخواد بره با کارگردان فیلمش قرار داره و منم میرم با کمک خدمتکارا کارای شام رو انجام بدم شما هم تازه رسیدید برید استراحت کنید..راحت باش عزیزم اینجا خونه ی خودته

خوشحال بودم از اینکه مهربونه..هر سه(من و شادی و شهاب)بلند شدیم و همراه خدمتکاری به طبقه ی بالا رفتیم تا اتاق هامون رو بهمون نشون بده

زن رو به شادی گفت_this is your's(این مال شماست)

شادی هم تشکری کرد و وارد شد.

خدمتکار رو به شهاب گفت_mr viliam sayed,you and your wife,rest in the one bedroom(آقا ویلیام گفتند شما و همسرتون توی یک اتاق استراحت کنید)

شهاب سری تکون داد و رو به من گفت_بیا اتاق من و تو یکی هست

و بدون حرفی وارد اتاق شد..هاج و واج موندم چکار کنم!یعنی باهاش توی یه اتاق باشم؟اما اونکه منو اذیت کرد و من باید باهاش قهر باشم

اما نه خاطره!بازی تموم نشده شهاب باید بیاد منت بکشه..درسته ایندفعه این منم که عذابش میدم

با سر بلندی وارد اتاق شدم که دیدم روی تخت دراز کشیده و داره با گوشیش ور میره

رفتم سمت چمدونم و یکی یکی لباس ها رو تا کردم و چیدم توی کمد دیواری و مانتوهامو هم زدم سر چوب لباسی

شهاب_لباس های منو هم بزن به چوب لباسی

برگشتم طرفش و با غیض گفتم_زوتم زیاده!خودت بلندشو

ابرویی بالا انداخت و با صدای بلندی گفت_؟sophia

همون موقع در اتاق باز شد و همون خدمتکاره وارد اتاق شد و با حرف شهاب رفت سمت کمد و شروع کرد به چیدنشون توی کمد

romangram.com | @romangram_com