#دلتنگ_پارت_462


تا موقع رسیدن،من هزار بار سرخ و سفید شدم از دست مامان بزرگ..به کل آبروی منو برد..یعنی با بابا هم اینطور بود؟

دلم شور میزد!!خیلی هم بد شور میزد!!

برای فرار از افکار منفی گرام،در ماشینو باز کردم و سریع پیاده شدم

شهاب رو بهشون گفت_ماشین رو نمیشه برد داخل..پارکینگ داره.باید پارک کنیم و وسایل به دست بریم

همه موافقت کردن و بعد از پارک ماشین،هرکس مقداری وسایل دست گرفت و راه افتادیم

از همینجا هم صدای بلند و دلنواز آبشار به گوش میرسید و چقدر هوای این اطراف با وجود سرسبزیش خنک شده بود

رفتیم طرف سکوهایی که از آبشار فاصله داشت..

زیر انداز بزرگی پهن کردیم و نشستیم روش

خاله واسه همه چایی ریخت..همونطور که استکان چایی رو بین دست هام گرفته بودم،به جمعیت نگاهی انداختم..شلوغ بود..همیشه عاشق مکان های شلوغ بودم

خاله سپیده_داره ظهر میشه..مازیار بلندشو بساط جوجه کباب رو راه بنداز

مازیار_تا من چایی رو بخورم شما مرغا رو سیخ کنید

خاله هم همین کارو کرد که دایی نیما بلند شد و رفت که آتیش درست کنه

شهاب همونطورکه بلند میشد گفت_بزارید منم بیام کمک

دایی مازیار بدون اینکه نگاهش کنه بلندشد و همونطور که به طرف دایی نیما میرفت گفت_نمیخواد تو بلد نیستی ما راهش میندازیم

با این حرف دایی جگر من آتیش گرفت..دوست داشتم بلند شم جیغ بکشم!من از اینکه شهاب حس غریبی میکنه دارم زجر میکشم اونوقت بهش تیکه میپرونن؟مگه پولداری چشه؟مگه هرکس پولداره چیزی بلدنیست؟

شهاب مردی نیست که غرق پول باشه!مگه سپهر پولدار نبود؟پس فرق سپهر و شهاب با هم چیه!؟

با بغض به مرد رو به روم که هر ثانیه بی تاب تر میشدم نسبت بهش،خیره شدم

ابرویی بالا انداخت و نشست سرجاش..بازم خداروشکر که جواب نمیده

نگاه مامان بزرگ کردم..واسه اینکه اعصابش خورد نشه خودشو با گرم کردن برنج روی پیکنیک سرگرم کرده بود

نیم ساعتی گذشت..رو به شهاب گفتم_شهاب تا غذا حاضر شه بیا بریم پیش آبشار

romangram.com | @romangram_com