#دلتنگ_پارت_456
اینجا دنیایی تهی از هر عشق و احساسی هست و مملو از نفرت و کینه و حسادت که همه و همه به دلتنگی این روزگار ختم میشن
من نمیخوام باور کنم..من به عشق باور دارم..به شهاب باور دارم..میخوام جدا از این روزگار با اون یه دنیایی بسازم رنگارنگ و سرشار از عشق،محبت،صداقت
خدایا کمکم کن..من میجنگم!
بعد از اینکه آروم شدم ازش جدا شدم..
همونطور که خیره به هم بودیم زمزمه کرد_بالاخره وقت ما کی میرسه که شمارو ببوسیم؟
از خجالت سرخ شدم و با لبخند سرمو انداختم پایین
دستشو زیر چونم گذاشت و به خودش نزدیک کرد..چشم هامو بستم و منتظر داغ شدن بودم که با صدای زنگ گوشیم هر دو از اون حس خارج شدیم..شهاب دستی به صورتش کشید و زیر لب گفت_بر خر مگس معرکه لعنت
مامان بزرگ بود..گوشیو روش قطع کردم که بفهمه دم درم
من_مامان بزرگ نگران شده..من دیگه برم..خداحافظ
چرخیدم سمت در و خواستم در ماشینو باز کنم و توی یه حرکت کشیده شدم سمت شهاب و پشت سر اون،بخاطر اون نزدیکی تمام وجودم داغ شد..از گرمای عشق این مرد..از بی قراری این مرد
بعد از چند دقیقه ازش جدا شدم..سخت بود اما شهاب باید همیشه تشنه ی من بمونه..شاید دل و وجودش از این ب*و*س*ه ها پر باشه و سیراب اما آدم عاشق همیشه تشنه ی عشقشه..درست مثل خودم اما باید تحمل میکردیم و چقدر این ب*و*س*ه شیرین بود..ب*و*س*ه ای که بدون هیچ گناهی سرگرفت
من_من دیگه برم..کاری نداری؟
چشم هاشو بست و گفت_نمیخوای بهم صفت چیزیو بدی؟
فهمیدم منظورشو..با لبخند سرمو انداختم پایین و گفتم_کاری با من نداری مرد چشم دریایی من؟
با لبخند گونمو کشید و گفت_برو به سلامت مو مشکی من..
فهمیدم که از رنگ موهام خوشش اومده..لبخند زدم و بعد از گفتن خداحافظی از ماشین سریع پیاده شدم..اونقدر قلبم به شدت میتپید که نمیتونستم دیگه توی اون ماشین بمونم
بارون هنوز نم نم میبارید..نفس عمیقی کشیدم و نسیم خنک رو به درون ریه هام فرستادم تا از التهاب درونم کاسته شه
شهاب منتظر بود من برم داخل.واسه اینکه منتظرش نزارم درو باز کردم و وارد شدم
وقتی صدای جیغ لاستیک هاش روی آسفالت های خیس کوچه بلند شد،صلواتی فرستادم و واسش فوت کردم و سپس وارد خونه شدم
مامان بزرگو دیدم که سجاده ای پهن کرده بود و داشت توی تاریکی عبادت میکرد..چقدر حس خوبی!مطمئنم بیشترش بخاطر مامان بود
romangram.com | @romangram_com