#دلتنگ_پارت_443
مداح اومد و شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا و سوره ی یاسین
اونقدر قشنگ و غمناک میخوند که همراه با زمزمه ی قرآن اشک میریختم..چه دردی میتونست بدتر از مرگ مادر باشه؟
مامان بزرگ روسریشو روی صورتش گذاشته بود و همونطور که زار میزد،با مشت گاهی روی پاش و گاهی به سرش میکوبید
یاد صورتم افتادم..هنوز هم کبود بود..از ناراحتی حتی وقت نکردم با کرم روشو بپوشونم
مداح همینطور که میخوند،حال من هر لحظه بدتر میشد..مخصوصا با دیدن شادی هم بدتر شدم
همه گریه میکردن..شادی و بهار اومدن کنارم نشستن و سعی داشتن آرومم کنن اما کی توی عزاداری میتونست آروم باشه؟
شادی سرشو روی پاش گذاشت و آروم آروم اشک ریخت و بهار هم سرشو به دیوار تکیه داد و گریه کرد
همونطور که با قرآن زمزمه میکردم با حرف شادی چشمم روی کلمه ای از قرآن متوقف شد و قصد گردش روی آیات رو نداشت فقط میخواستم بیشتر بگه..
شادی_صورتت..اگر بدونی داداش من چی میکشه بخاطر این کتک!!دیروز اونقدر شیشه شکست که تمام دستش نابود شد..اونقدر داد زد و گریه کرد که برای آروم کردنش به التماس افتادم
سرچرخوندم و بهش خیره شدم
با لکنت گفتم_گ..گریه کرد؟
اشکشو با سر انگشت پاک کرد و گفت_خاطره تو رو خدا برو باهاش حرف بزن..خیلی داره عذاب میکشه..همش میگه خسته شدم..میگه حق من چیه توی این دنیا؟چکارکردم که داره اینطوری به سرم میاد؟
دستمو گرفت و گفت_خاطره اون عاشق تو هست..داره میمیره..فکرمیکرد با وجود تو همه چی درست میشه اما اونقدر روت حساسه و بهت حس مالکیت داره که با هرلج کردن تو اون بدتر میشه..فکر میکنه با داد و بیداد تو رو بدست میاره
میون هق هق گریش ادامه داد_مثل پسر بچه ها میمونه..نمیدونه..بلدنیست..توروخدا بهش یاد بده..تو آرومش کن..فکرمیکنه ترکش کردی
دیگه نتونست ادامه بده..گریه ی من هم شدت گرفته بود..حالم خیلی بد بود
قرآنو بستم و از جام بلند شدم..با گام های آهسته رفتم سمت حیاط
مرد ها توی حیاط بودن..با دیدن دایی مازیار،رفتم سمتش
دست هاشو باز کرد و اجازه داد به آغوشش پناه ببرم
اونقدر توی آغوشش اشک ریختم که اون هم بلند بلند گریه میکرد..خدایا پس این گریه ها کی تموم میشن؟
دایی مازیار_قربونت بشم گریه نکن..جای خورشید خالیه..میدونی اونقدر پاک بود که با پاکیش دنیا رو به زانوی خودش درآورد..اوایل من هم در رکعتش بودم اما با دیدن خاطرخواهاش کنار کشیدم..خاطره من میخواستم بیام رشت تا دست مامانتو بگیرم بیارمش اینجا و بعد از طلاق از سپیده باهاش ازدواج کنم و خوشبختش کنم..ولی لعنت بهم..دیر رسیدم..خیلی دیر..بهش گفتم که دیگه کاری بهش ندارم تا برگرده اما..
romangram.com | @romangram_com