#دلتنگ_پارت_431
خندیدم..
و با هم وارد شدیم..نمای زیبای کافی شاپ به دلم نشست..نماش از چوب تمام بود و هاله ای از نور کمرنگ آبی رنگی هم پخش شده بود و فضای زیبایی رو ایجاد کرده بود..فضا نسبتا تاریک بود و به دل مینشست
با هم رفتیم و دور میزی نشستیم..همون موقع سریع گارسونی اومد طرفمون
_سلام..بفرمایید
من_سلام مرسی
شهاب بجای سلام رو بهش گفت_یه فنجون قهوه و نسکافه با کیک شکلاتی بیار
همونطور که یادداشت میکرد،گفت_قهوه ی ترک؟
شهاب_اسپرسو
سری تکون داد و رفت
رو به شهاب گفتم_چرا جواب سلام رو فقط با تکون دادن سر یا سکوت میدی؟
به صندلیش تکیه داد و گفت_پس چکار کنم؟اینطور عادت کردم!خوشم نمیاد مثل احمقا سلام و احوال پرسی کنم
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم_بله؟یعنی من یا بقیه همه احمقیم؟چرا اینطور فکر میکنی؟جواب سلام واجبه
دست به سینه شد و گفت_میدونی هیچکس به من یاد نداد چجور زندگی کنم!چجور رفتار کنم!مامانم همیشه مریض بود و وقتی واسه من نداشت و بابام...
همیشه تنها بودم..گوشه گیر بودم..هنوز هم از رفت و آمدهای زیاد یا حتی لحن دوستانه خوشم نمیاد..وقتی پدر و مادرم واسم ارزش قائل نشدن من بیام با لحن دوستانه خودمو کوچیک کنم درحالی که کسی از اونا توی زندگی من نه نقشی میگیرن و نه کاری میکنن و نه حتی به من چیزی یاد میدن..شخصیت جالب تو باعث شد که حس کنم هم میتونم به عنوان یه شوهر تکیه گاهت باشم و تو هم تکیه گاهم باشی و هم اینکه با رفتارات هم واسم خانومی کنی هم مادری
شاید باورت نشه خاطره!یه پسر از مادرش که جدا میشه انتظار داره زنش واسش مادری کنه..من هیچوقت یه زن بهم محبت نکرده..اگر دخترای اطرافم هم چیزی میگفتن هیچکدوم بی منظور و از دل نبود
من محبتی توی زندگیم ندیدم واسه همین هم سختمه محبت کنم به کسی چون بلد نیستم..اگر چیزی بهت گفتم یا ناراحتت کردم به دل نگیر چون من هیچی از این زندگی نمیدونم..فقط یاد گرفتم غذا بخورم تا بزرگ بشم..این تنها چیزی بود که توی کودکی یاد گرفتم..وقتی هم بزرگ شدم جز اینکه فقط من باشم و من چیز دیگه ای یاد نگرفتم..با وجود عذاب هایی که کشیدم حتی خدا هم واسم غریبه بود..چون من محبت ندیدم که بخوام محبت رو تشخیص بودم یا حتی باورش کنم
نفس عمیقی کشید و سکوت کرد
چشم هاش توی اون هاله ی نور کمرنگی که توی فضا پخش بود،کاملا مشخص بود سرخیش..شهاب چشم هاش به خون نشسته بود!
چرا؟چون دلش پره پره..میفهمم..اگر دلش نرم تر از این بود الان در حال اشک ریختن بود
با چشم های پر از اشک،صندلیمو بردم و کنارش گذاشتم..به ساعت توی دستش خیره شده بود..یکی از دست هاشو توی دو دستم گرفتم و رو بهش گفتم_ببخش اگر باعث شدم یاد غم هات بیوفتی و ناراحت شی..شهاب درسته مادرت بالای سرت نبود تا بهت محبت کنه..اون بیمار بود و همه شماها میدونستید یه روزی میره..اگر بعد از این همه محبت ولت میکرد میرفت که بدتر بود..تویی که الان اشکی نداری اون موقع زار میزدی
romangram.com | @romangram_com