#دلتنگ_پارت_423


اومدم برم داخل ویلا که با قرار گرفتنش درست رو به روم مانع گذشتنم شد

با چشم های بارونی رو بهم گفت_خوشبختی؟

بدون حرفی بهش خیره شده بودم

دستی به موهاش کشید و گفت_اگر تو خوشبختی واسم کافیه فقط..فقط میخوام بگم این حق من نبود بهار..نباید با من اینکارو میکردی..نباید زود فراموشم میکردی..نباید

سرشو پایین گرفت و شونه هاش شروع کردن به لرزیدن..اشک هام تند تند فرو ریختن..نمیتونستم گریشو ببینم..تحملشو نداشتم

من_سعید من دوست دارم..من فراموشت نکردم فقط...فقط نمیتونم با عشق تو زندگیمو نابود کنم درحالی که همه مخالفن..من از فرهاد جدا شم بابام میکشتم..آبروم میره

سرشو بالا گرفت و گفت_پس بیا فرار کنیم..همین امشب دستتو میگیرم و میبرمت و تا ابد خوشبختت میکنم..فقط تو قبول کن،من دنیا رو به پات میریزم

بدون هیچ فکری گفتم_نمیتونم..ما باید از هم جدا شیم..تو هم منو فراموش میکنی..خوشبخت میشی

سرمو انداختم پایین و راه افتادم..با گریه داد زد_بهار این کارو با من نکن لعنتی!داغونم کردی!دیگه بسهههه لعنت بهت فرهاد..لعنت بهت

با صدای بلند گریه میکردم و میدویدم سمت ویلا..خدایا خودت بهم صبر بده..سعید و خودت خوشبخت کن..عزیزمو به تو میسپارم

* * *

(از زبان خاطره)

از بی کاری داشتم غاز میپروندم..خوبه تولدم هم هستا کسی تحویلم نمیگیره..معلوم نیست این بهارم کجا رفته

با دیدنش توی اون وضعیت سریع رفتم سمتش

داشت گریه میکرد..

من_چرا گریه میکنی؟بهار چی شده؟

میون گریش گفت_گفت فرار کنیم..منم پسش زدم..خاطره اون خدای بالای سری شاهده که نمیتونم

سرشو توی آغوشم گرفتم و گفتم_هیسسس.باشه باشه..همه چی درست میشه..اشکاتو پاک کن که الان فرهاد میاد

بهش برگ دستمالی دادم که اشک هاشو باهاش پاک کرد

با صدای ارکستر سرمو چرخوندم_مثل اینکه جو سنگین شده..نظرتون با آهنگ شاد چیه؟

romangram.com | @romangram_com