#دلتنگ_پارت_407
توی قسمت های خیابون بودم که گوشیم زنگ خورد
مامان بزرگ بود.جواب دادم
من_جانم
مامان بزرگ_جونت بی بلا..کجایی؟کار پیدا کردی؟
نفسمو بیرون دادم و با حالت نا امیدی و خستگی گفتم_نه..هرجایی میرم یه مشکلی داره
مامان بزرگ_خب الان کجایی؟
من_چهار راه...
مامان بزرگ آروم گفت_باشه مادر الان..
من_چی؟
مامان بزرگ_هیچی..هیچی..گفتی کجایی؟
من_چهار راه...
با صدای تقریبا بلندی گفت_چی؟رفتی اونجا چکار کنی؟
من_مامان بزرگ چته؟خب گفتم اینجا مغازه زیاده شاید کار پیدا شه
مامان بزرگ_آره کار پیدا میشه ولی محیط و آدماش چی؟داری دیوونم میکنی با کارات..برم به اینو اون رو بزنم سنگین تره..برگرد خونه زنگ میزنم به مهسا تا از شوهرش واسمون بگیره
من_اوففف باشه..الان راه میوفتم میام خونه
مامان بزرگ_ن..نه
من_نیام؟
مامان بزرگ_وای..نمیگم که نیا..یه چیزی اونجا بخور اول تو راه غش و ضعف نکنی بیوفتی رو دستم..پاهام درد میکنن نمیتونن از پله ها پایین بالا برم مریض داری کنم
با خنده گفتم_چشم..امر دیگه ای نیست؟
مامان بزرگ_نه..مراقب خودت باش..خدافظ
romangram.com | @romangram_com