#دلتنگ_پارت_392


با دیدن شهاب سرجام خشکم زد

با لبخند رفتم روی صندلی نشستم و گوشیو برداشتم و روی گوشم گذاشتم

تا اومدم حرفی بزنم شهاب سریع گفت_وقت کمه به زور اومدم..بی حاشیه سریع میگم و میرم

تعجب کردم..هم از لحن سردش هم از تغییر ناگهانیش

با چشم های متعجب بهش چشم دوختم!نگاهشو به جای دیگه ای دوخت و لب بازکرد

_بالاخره با کلی التماس های خانوادت و راضی کردنای من مینا راضی شد که رضایت بده..توی این مدت نشستم به همه چی فکر کردم..درباره ی ادامه ی زندگیم تصمیم گرفتم..الان وقتش نیست اومدی بیرون مفصل صحبت میکنیم فقط اینو بگم که مینا هر دفعه میتونه با دستکاری بخیش دوباره تو رو به اینجا بکشونه..از الان بهت میگم این گوشت در اونم شنوا..دیدیش،شتر دیدی ندیدی..هرچی بهت گفت نشنیده میگیری..واسه منم دردسر زیاد درست شده..به خودت بیا..بزرگ شدی..این چاقو کشیا اصلا در شأن یه شخص اونم تو نمیتونه باشه..بازم میگم خیالت بابت همه چی تخت..من هر چی که بشه حواسم بهت هست..فردا هم دادگاه داری!

آزاد میشم؟؟؟؟داشتم از شور هیجان ذوق مرگ میشدم..خدایا شکرت..صد هزار مرتبه شکرت

به چشم های شهاب که حالا خیره توی چشم هام بودن خیره شدم و زیرلب تشکر کردم..چشم هاشو بست و زیرلب زمزمه کرد_اینو یادت نره من همیشه مراقبتم..سرقولم هستم فقط به شرطی که دستت به من بند نباشه!فردا بعد از آزاد شدنت میام دنبالت با هم بریم بیرون خودمم میرسونمت خونه

لبخندی زدم..یعنی واقعا فردا آزاد میشم؟!چشم هام پراز اشک شوق بود

شهاب_من دیگه برم..

دستب تکون داد و بلند شد

من_خدافظ

سری تکون داد و رفت

با شوق به سلول برگشتم

سکینه_وای دخترکم!داشتم سکته میکردم اونجا بودی بدون هیچ آب و غذایی..بیا این ساقه طلاییو بگیر بخور تا واست غذا بپزم

ازش گرفتم..همونطور که تکه ای رو توی دهنم میذاشتم گفتم_وای سکینه جون،مینا رضایت داد!فردا آزاد میشم..خیلی خوشحالم

سکینه با خوشحالی بهم تبریک گفت..بلند شد و به افتخار آزادیم با کمکم چایی درست کردیم و یه همه دادیم!

سعی کردم نگاه های پرحسادت زینب رو نادیده بگیرم!خودش چوبشو میخوره.خدا بزرگه

* * *

بالاخره تموم شد..آزاد شدم..مامان بزرگ اینا همه مطلع بودن ولی شهاب گفته بود چون کارم داره خودش میبرتم خونه

romangram.com | @romangram_com