#دلتنگ_پارت_387


سکینه اومد کنارم و اون هم بدون حرفی مشغول ادامه بازیش شد.البته ناگفته نمونه که به زور جلوی دهنشو گرفتن

سکینه_ولش کن اون با همه همین طوریه

با بغضی که به گلوم چنگ زده بود گفتم_هنوز واسم سخته خودمو با محیط اینجا وقف بدم،باید راه چاره برای فرار از زیر حرف ها و کارای اونم پیدا کنم؟

سکینه_یکی مثل ماها باکاری که انجام دادیم میدونستیم پامون به اینجا باز میشه واسه همین سعی کردیم راحت باهاش کنار بیایم..اما تو چرا؟

دوست نداشتم خودشو توی کارهام دخیل کنه واسه همین سکوت رو جایز دونستم

با سکوتم متوجه شد که دوست ندارم تعریف کنم واسه همین خودش به حرف اومد_دوتا پسر دانشجو دارم..توی این دنیا این دوتا از هرچیزی واسم با ارزش ترن..هرکار بخوام بکنم حرف اول حرف این دوتاست..پدرشون مرد خیلی پستی بود.مثل یه مار زهرشو همیشه روی ما خالی میکرد..پسر هام بزرگ شده بودن و سعی میکردن احترام پدرشونو نگه دارن..اما اون دست بردار نبود..خلاصه واست بگم انقدر اذیت پسرام میکرد و حتی نمیزاشت زن بگیرن و همچنین همیشه در حال کتک زدن من بود تا اینکه یه روز بعد از30 سال ازدواج باهاش،کم آوردم..تحملم تموم شد و قصد جونشو کردم..راستش پشیمون نیستم..چون،این کار جبران حماقتای موقع جواب بله دادن بهشه..هنوزم یادش که میوفتم جگرم خنک میشه

با کنجکاوی برگشتم سمتش و گفتم_چکارکردین مگه؟

به نقطه ای دور دست خیره شدو زمزمه کرد_یه روز که داشت باهام دعوا میکرد کنترلمو از دست دادم و با چاقو چند بار توی شکمش فروکردم..تمام دق و دلیمو روش خالی کردم..نمیدونم از خوش شانسیم یا بد شانسیم بود که نمرد ولی فلج شده..برام 30 سال بریدن..به اندازه ای که زن اون احمق بودم..الان4 سال هست اینجام..ازش طلاق گرفتم..بچهام خداروشکر زن گرفتن و رفتن سرخونه زندگیشون..خداروشکر میکنم بازم حتی اگر به صلاح اونا بوده این کار..بچهام خوشبخت باشن من 30 سال دیگه ام اینجا میمونم..

حرف هاش رعشه به تنم انداخت..دیگه..دیگه نفهمیدم چی میگه فقط یه جمله از حرفش مدام توی کل ذهنم تکرار میشد"نمیدونم از خوش شانسیم یا بد شانسیم بود که نمرد ولی فلج شد..برام30 سال بریدن"

ناخواسته تنم شروع کرد به لرزیدن..سکینه با وحشت برگشت سمتم..دستاشو دور شونه ام گذاشت و گفت_چت شد مادر؟چرا میلرزی؟

بدون توجه به نگرانی هاش با عجز گفتم_من نمیخوام 30 سال اینجا باشم..نمیخوام فلج بشه

سکینه با ترس و صدایی که بی شباهت به فریاد نبود رو بهم گفت_چی میگی؟آروم باش دختر داری مترسونیم

این داد و بیدادش باعث شد همه بیان سمتمون

هر لحظه لرزه تنم شدت میگرفت..به وضوح نشستن عرق سرد رو روی بدنم حس میکردم..چشم هامو بستم و با همون حال لرزون اجازه دادم اشک هام گونه هامو به شستن بگیرن..بی وقفه گریه میکردم و داد میزدم..من نمیخواااام!به کی بگم از تنهاییم؟!از بی کسیم؟!از دلتنگیم؟!از بدبختیم؟!دیگه چقدر سختی بکشم..دیگه بسمه

حالت قبل از تشنج بهم دست داده بود..دوباره این حال و روز لعنتی..بدنم به سمت چپم کج شد و از روی نیمکت پرت شدم زمین و بدنم شروع کرد به لرزیدن..صدای جیغ و داد سکینه و صدا زدن های بقیه به گوش رسید و تاریکی مطلق...

* * *

پلک هام لرزیدن و چشم هامو به آرومی بازکردم..سرم به شدن تیر میکشید..بدنم سرد سرد بود

با دید تارم به اطرافم دقیق شدم..در همون حین صدای آشنایی گوش هامو نوازش داد..چقدر این صدا رو دوست داشتم.با شنیدن صدای دلگرم کنندش چشم هامو بستم و اشک هام دوباره راه خودشونو بازکردن

دست گرمی روی موهام نشست

به آرومی چشم هامو باز کردم و از پشت پرده ی اشک به شخص رو به روم چشم دوختم..دوست نداشتم حالا که دیدم بهتر شده بود چشم ازش بگیرم..دلتنگ این چشم های سرد دریایی بودم

romangram.com | @romangram_com