#دلتنگ_پارت_385


اشک هام شروع کردن به باریدن..تلفنو برداشتم و روی گوشم گذاشتم..مامان بزرگ هم همینطور

با بغض و صدای لرزونم شروع کردم به حرف زدن

_ما...مامان بزرگ

با شنیدن صدام،بغضش شکست..بهار هم پشت سرش گریه میکرد و من هم از این طرف بدتر

با گریه گفت_قربونت برم دخترکم..چی به سرت اومد؟توکه رفتی همه چیزو درست کنی آخه چی شد؟بگو...بگو که دروغ میگن و همش تهمته

با گریه گفتم_مامان بزرگ..اون بهم گفت یتیم..از مرگ مامانم خوشحال بود..نتونستم تحمل کنم..زیر بار حرفاش له شدم

مامان بزرگ_مار نیش بزنه زبونه نحسشو..قربونت برم..نمیزاشتن بیایم ببینیمت..میگفتن یکشنبه ها روز ملاقاته ولی مادر..سعیمو میکنم آزادت کنم..شده باشه التماسش میکنم آزادت کنن

من_نه توروخدا خودتو کوچیک نکن..حاضرم عذاب بکشم ولی کوچیک اون نشیم

مامان بزرگ_قربون دلت برم من

برای پرسیدن سوالم مردد بودم..دوست نداشتم سوالمو بپرسم و دنیارو با دستای خودم روی سرم خراب کنم

مامان بزرگ_چته مادر تو فکری؟

با پرسیدن سوالش،بالاخره پا روی تردیدم گذاشتم و سوالمو با هراس نسبتا زیادی پرسیدم

من_اون...حا...حالش چطوره؟ز..زندست؟

مامان بزرگ چشم هاشوبست و گفت_آره خداروشکر..همش دارم کَرَم و بزرگی خداروشکر میکنم..زندست..هیچیش نیست مادر فقط باید چند روزی توی بیمارستان بمونه..شکایت هم کرده و دست بردار نیست..چند بار بهار دوستت رفت التماسش کرد اما میگفت که باید تاوانشو پس بدی

دستمو روی چشم هام گذاشتم و با فشار به چشمم سعی کردم جلوی ریزش این اشک رگبار رو بگیرم

با صدای نگهبان که اطلاع اتمام وقت رو میداد وحشت زده سرمو بلند کردم

من_مامان بزرگ نه..من دق میکنم..تورو خدا نرید

مامان بزرگ با گریه گفت_خیر نبینه اون دختر..مادر واست یه ساک لباس گرم آوردم..بپوش به خودت برس..یه کیسه پر هم خوراکی های مقوی آوردم..تورو به خاک مادرت به خودت برس تا ما بدون اینکه ناراحت تو باشیم التماس اون دختر کنیم تا شکایتشو پس بگیره

همونطور که با هر دم و بازدمم،صدای فین فینم بلند میشد گفتم_باشه قول میدم

نگهبان دیگه صداش در اومده بود..اومد سمتمو وادارم کرد بلند شم..برای مامان بزرگ دست تکون دادم و برای بهار هم ب*و*س*ه کوتاهی به کف دستم نشوندم و براش فوت کردم که اون هم جوابمو با تکرار همین حرکت داد

romangram.com | @romangram_com