#دلتنگ_پارت_382


مینا روبهم گفت_حا..حاضر..م بم..یرم ولی تو...ولی تو به شهاب نرسی

چشم هاشو بست و باز کرد..روبه شهاب گفت_هر..کار کردم واس..سه تو بوده

و چشم هاشو ایندفعه کاملا بست

با بسته شدن چشم هاش داد شهاب و شادی بلندشد..

شهاب_شادی زنگ بزن به آورژانس..زووود

شادی با دست های لرزونش سریع رفت بالا

پاهام سست شدن و روی زمین روی زانو نشستم..چاقوی خونی همچنان دستم بود..خدایا من چکارکردم؟کشتمش؟مینا خدا لعنتت کنه..منو به چه کارایی وا داشتی!

اشک هام تند تند شروع کردن به شستن گونه هام!!من قاتل شدم!!من اومدم که همه چیو درست کنم ولی چی شد؟

صدای آژیر پلیس و آمبولانس به گوش میرسید..شادی در خونه رو بازکرد و با برانکارد مینا رو سریع بردن..

یکی از پلیس ها تا منو دید رو بهم گفت_تو بهش چاقو زدی؟

با گریه رو بهش گفتم_اون منو بدبخت کرد..به من گفت یتیم..خونمونو آتیش زد..مجبورم کرد

مرد به بقیه ی پلیس ها گفت_ببریدش

با التماس رو به شهاب گفتم_شهاب منو ببخش

شهاب روی مبل نشسته بود و سرشو بین دست هاش گرفته بود

همونطور که گریه میکردم سوار ماشین پلیس کردنم و بردنم..شادی تقلا میکرد که ولم کنن اما فایده ای نداشت

توی ماشین بین دوتا مامور نشسته بودم..نگاهم به دستای خونیم که حالا چاقو ازشون رهارشده بود افتاد..همونطور که دست هام بسته بود،دست هامو روی صورتم گذاشتم و آروم و بی صدا شروع کردم به گریه کردن

این چه دردیه؟!مگه از منم بدبخت تر هست؟!آه مامانم بیا ببین که چقدر تنها و بدبختم..

با توقف ماشین،سرمو بلندکردم..رو به روی کلانتری بودیم

دو تا مامور زنی که من بینشون محاصره بودم،منو به سمت داخل کشیدن

وارد اتاق بزرگی که متعلق به سرهنگ کل بود،شدیم

romangram.com | @romangram_com