#دلتنگ_پارت_368


من_حق مامانم نبود این زندگی..

_حق هیچکس نبود

یکم که گذشت از بغل مامان بزرگ بیرون اومدم و بعد از اینکه اون یکی مامان بزرگمو هم دلداری دادم هر چند که حال خودم از اونا بدتره..

مامان مامانم نابود شده بود..داشت دق میکرد..از اینکه 15سال بی خبر از دخترش دور بود حالا هم برای دیدارش باید با جسدش ملاقات میکرد

مامان بیچاره ی من که زندگیش هیچ خوشی نداشت

رفتم سمت شهاب

من_نمیدونم تشکر کنم یا نه فقط..

پرید میون حرفم و گفت_من دیگه باید برم

با تعجب گفتم_داری میری؟کجا؟

شهاب_تو پیش مادر بزرگات میمونی منم میرم

ملتمسانه گفتم_شهاب منو تنها نزار..همه توی مرگ مامانم مقصر بودن من چطور با اونا زندگی کنم

دستمو گرفت و گفت_بهت سر میزنم..نمیتونی پیش من باشی..دلم نمیخواد با بابام زیر یه سقف باشی و دست مینا هم بهت برسه..این روزا درگیرم..درگیر مینا،بیمارستان و کارای دیگه

سرمو انداختم زیر و گفتم_باشه مرسی بابت همه چی

شهاب_من دیگه رفتم..فعلا

و سوار ماشینش شد و رفت..دست کردم توی کیفم و چند تا کلیدی که توی گاو صندوق بود رو در آوردم

روبه مامان بزرگ گفتم_من میخوام اینجا بمونم

سمیرا جون نگاهی به کلیدای دستم انداخت وگفت_اینا چین؟

من_نمیدونم..توی گاوصندوق مامانم بود

وزیر و روشون کردم

سمیراجون با تعجب گفت_اینکه کلید ویلاست

romangram.com | @romangram_com