#دلتنگ_پارت_366
و رفت..
رو به خاطره گفتم_چیز دیگه ای نمیخوای؟
به چشم هام خیره شدو گفت_نه
محو چشم های درشتش شدم..این چشم ها لبریز از غم بود..غم بی مادری..شاید واسه دل اون خیلی سخت بود اما واسه دل بی رحم من این چیزا چندان اهمیتی نداشت
با اومدن گارسون چشم ازش گرفتم..گارسون فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و همزمان وقتی که داشت لیوان آب رو هم میزاشت،چشمش به خاطره بود
از حواس پرتیش لیوان به فنجون برخورد کردو قهوه و آب،هردو خالی شدن روی لباس من
با خشم داد زدم_داری چه غلطی میکنی؟
با دستپاچگی عقب رفت و گفت_بب..خشید آقا
بلندشدم،یقشو گرفتم و گفتم_به کی زل زدی؟اومدی اینجا کار کنی یا چشم به این و اون بدوزی و قهوه خالی کنی روی من؟
با ترس گفت_من عذرمیخوام
چندتا گارسون دیگه اومدن سمتمون و سعی داشتن جدامون کنن اما دلم میخواست جمجمه شو خورد کنم
با برخورد دست خاطره به دستم،ناخواسته دستام شل شدن و اون یارو از دستم سریع در رفت
خاطره_تورو خدا بیا بریم
دستشو پس زدم و از توی جیبم،تراولی در آوردم و روی میزگذاشتم و از اونجا خارج شدم
کنار رستوران یه پارک خیلی کوچیک یا بهتر بگم جای سرسبزی برای نشستن وجود داشت.به اون سمت حرکت کردم و خاطره هم پشت سرم اومد
روی نیمکتی نشستم..اعصابم از لباسم خورد نبود.از هرز رفتن چشم های اون مرتیکه خورد بود.دست خودم نبود اما دلم نخواست به این دختر خیره شه
خاطره کنارم نشست و رو بهم با نگرانی گفت_خوبی؟
جوابشو ندادم..همین که سر برگردوندم آنا رو دیدم که از دور بهم خیره شده بود..تعجب کردم..این اینجا چکار میکرد؟!
رومو کردم سمت خاطره و توی یه حرکت کشیدمش توی بغلم و محکم فشردمش
خاطره_داری چکارمیکنی؟
romangram.com | @romangram_com