#دلتنگ_پارت_352
صبح با صدای جیغ سومیتا چشم باز کردم..با دیدنم سریع پرید توی بغلم
من_سلام
سومیتا_وای خاطره جونم..تویی؟
من_آره منم
به زور بلندم کرد و بردم توی سالن..پدرش پشت میز نشسته بود و داشت صبحانه میخورد..با دیدنم چشم هاش گرد شد
منم تعجب کردم..چرا تعجب کرد؟
نگاهی به تیپم انداخت و گفت_وای دیشب یادم رفت بهت لباس بدم..بیا بیا لباس بهت بدم
دستی کشیدم به لباسام..این لباسای بیمارستانو دوست دارم
من_نمیخوام..همین خوبه..من باید برم..مرسی بخاطر دیشب
_چرا؟بشین صبحانتو بخور
برای اینکه از اونجا فرار کنم گفتم_خانوادم نگران میشن..مرسی دیگه
سومیتا_خاله نرو
من_عزیزم باید برم.بازم بهت سر میزنم
نمیخواستم اینجا باشم!مامانم زیر خاروار خاک شده من باید اینجا خوش بگذرونم؟اصلا
سرمو انداختم زیر و رفتم سمت در..درو باز کردمو کفشمو پوشیدم
داشتم درو میبستم که با صدای پدر سومیتا ایستادم..حتی اسمشو هم نمیدونستم
برگشتم سمتش.اومد نزدیک و گفت_بزار ببرمت
من_نه خودم میرم
_خب..این...این شماره منه..هرموقع خواستی سومیتا رو ببینی زنگم بزن
سرمو انداختم زیر..
romangram.com | @romangram_com