#دلتنگ_پارت_350


دیرگاهیست زندگی میکنم اما هر روز بیشتر میشکنم.شانه هایت را میخواهم،به دست های گرمت که بر سرم میکشیدی نیاز دارم،مهربانی قلبت را میخواهم

هرگاه دلم برایت تنگ میشود مجبورم بر سر مزارت بیایم و به جای ب*و*س*ه بر دست های پر مهرت،سنگ مزارت را ببوسم و با اشک هایم سنگ خانه ابدیت را بشویم

بردیوار قلبم حس دلتنگی و تنهایی حک شده است.چقدر سخت است...!

دیرگاهیست باخود زمزمه میکنم:مادرم روحت شاد و دلت آرام

از درون شکسته ام،،،

شاید رفتنت امتحانی بود که من نتوانستم در قبولی آن موفق شوم و برای همین است حس میکنم صدای غصه هایم را حتی خدا هم نمیشنود

تقدیرم اینگونه رقم خورده و تاکنون این تقدیر را نپذیرفته بودم اما بعد از این باید بگویم رفتن مادرم تقدیر الهی بود و تنها با این حرف خودم را دلداری میدهم..

مدام میگویم بهشت زیر پای مادران است و مادر من تا ابد در کنار پدرم در بهشت است

* * *

با صدای یه نفر سرمو از روی زانوهام برداشتم و بلند شدم

صاحب اون خونه بود..

_چیزی شده؟احساس کردم دارید گریه میکنید!

اشک هامو پاک کردم تا دیدم بهتر شه..

با شناخت اون مرد چشم هام گرد شدند..این بابای سومیتا بود.توی اون پاساژ

انگار اون نشناخت منو..مشخص بود با این چهره و فرم لباسی که من داشتم نباید هم بشناسه

اومد نزدیک تر..دوباره حرفشو تکرار کرد

سرمو انداختم پایین تا تجمع اشک توی چشمم رو نبینه..چی میگفتم؟از یتیم بودنم؟از بی کس بودنم؟از اینکه نمیدونم کی خونمون رو آتیش زده و نمیتونم هیچ کاری کنم؟از اینکه انقدر این دنیا پسته که مامانم از غصه دق کرد و رفت؟از اینکه الان نمیدونم باید کجا زندگی کنم؟خــــدایا از اینکه نمیتونم با کسایی زندگی کنم که با مامانم مثل یه تیکه زباله رفتار کردن؟از چـــــی؟ازچی؟

دست هامو روی صورتم پوشوندم و زدم زیر گریه..با زانو روی زمین نشستم..دلم میخواست گریه کنم تا شاید خالی بشم..تنها چیزی که میتونست منو از غرق خاطرات مامان بودن نجات بده همین گریه بود..شاید بتونم یه روزی باهاش کنار بیام.اما اون روز مشخص نیست

پدر سومیتا دستشو روی شانم گذاشت و گفت_چرا حرف نمیزنید؟اگر کاری از دستم بر میاد بگید انجام میدم

سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم..بغض خفه کنندم اجازه صحبت کردن رو نمیداد

romangram.com | @romangram_com