#دلتنگ_پارت_345
بلند شدم و رفتم بالای سرش..چشم هاش بسته بود و از چشم هاش قطره های درشت اشک چکه میکرد
بهار دستشو جلوی دهنش گذاشت و هق هق گریش رو خفه کرد
من_بهوش اومدی؟
خاطره:
نیمه شب طی شد به هنگام سحر
یاد او آمد دوباره در سرم
نغمه ی لالاییِ شیرین او
خاطرات و یاد عشقِ مادرم
عطر مادر پر شده در خانه ام
مهد غمها آن رفیق بی کلک
او که وصف عشقِ بی آلایشش
میرود از خانه تا اوج فلک
با غم و با غصه ها هم بسترم
از همان روزی که مادر پرکشید
کوه غمها شد هم آغوش دلم
قلب من مینای ماتم را چشید
یاد آغوش پر از آرامشش
تا ابد تسکین غمهای من است
آن نوازشها و مهر مادرم
کعبه ی عشق است و رویای من است
romangram.com | @romangram_com