#دلتنگ_پارت_342


با صدای بلند گریه میکردم..هنوز باورم نمیشه..خدایا منو از این درد،از این کابوس خلاص کن..نمیخوام کلمه ی مرگ رو به زبونم بیارم..مگه از این درد بدتر چی میتونه باشه؟

میون هق هق گریم گفتم_مراسمش کیه؟

بهار با گریه جواب داد_سه روز بیهوش بودی..مراسمش تموم شد

من_ببرینم پیشش

مامان بزرگ_مادرتم وقتی بابات مرد التماس میکرد ببرمش پیشش

با مشت کوبید روی پاهاش و داد زد_ای پیغمبر...ای خدا این چه مصیبتیه؟چرا؟چرا بعد از 15سال باید اینطور بیام ملاقات دخترم؟چرااااا؟

از روتخت بلند شدم..نذاشتم کسی بیاد کمکم..به اتاق نگاه کردم..همه بودن.حتی مازیار و شادی و مهدیس و پروانه و حتی مادر بزرگ دیگم با عمم و شوهرش ماهان

من_بریم مامان بزرگ..توروخدا بریم

همه بلند شدن و بردنم..وقتی رسیدیم نمیتونستم وارد شم..خودمو عقب کشیدم و گفتم_هنوزم باورم نمیشه

کسی حرفی نمیزد..فقط صدای گریه بود

بهار و مهدیس دست هامو گرفتنو بردنم..وقتی رسیدیم به قبر،خودمو روی زمین انداختم..روی زمین به پهلو رو به این خاک که حالا مامانم زیرش بود دراز کشیدم..با دست هام روی خاک رو لمس میکردم..هنوز تازه بود

گریه نمیکردم..دوباره با دیدن این صحنه شک بهم دست داد

روی خاک دست میکشیدم و میگفتم_مامان این تویی؟چرا رفتی؟توکه خوب بودی؟چراسکته؟مامانم انقدر بدبختم که توهم تنهام گذاشتی؟انقدر ما بدبختیم؟من میخواستم خوشبختی رو بهت بدم..میخواستم توی عروسیم باشی..میخواستم توی عروسیم با اجازه ی تو بله رو بگم.اما حالا بااجازه کی بگم؟

چشم هامو بستم و اجازه دادم اشک های خون مانندم فرو بریزن..چشم بسته سرم گیج رفت..از روی خاک بلند شدم..میدونستم داره چی به سرم میاد..این دفعه از تمام دفعات پیش بیشتر آمادگیشو داشتم..داشتم میرفتم سمت مامان بزرگ که روی زمین پخش شدم و با شدت بیشتر از هردفعه شروع کردم به لرزیدن..از شدت لرزش زیاد تمام بدنم با زمین برخورد میکرد..نمیخواستم جلوی خودمو بگیرم تا بلکه راحت شم از این درد..از این همه غصه ها

مامان تو نباشی من به کی پناه ببرم؟

* * *

(از زبان شهاب)

دور ایستاده بودم..مراقب خاطره بودم..هنوز خودمم باورم نمیشد که این اتفاق افتاده..نسبت به تمام عمل های عمرم برای این بیشتر تلاش کردم اما تو اوج عمل درحال بهبود تموم کرد..اولین بار بود یکی زیر دستم تموم کرد

باورم نمیشد..سرمو به درخت کاج بزرگی که پیش روم بود تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم..صدای خاطره نمیومد..شک بزرگیه بهش وارد شده..اوففف

با صدای جیغ های بلندی سرمو جدا کردم و به خاطره نگاه کردم..حمله تشنج دوباره بهش دست داده بود

romangram.com | @romangram_com