#دلتنگ_پارت_340


رفتن تو اتاق..پشت سرشون آمبولانس رسید..مامان رو روی برانکارد گذاشتن و بردنش با سرعت..هرکار کردم نذاشتن سوار شم..میگفتن با گریه ی تو نمیتونیم کارمونو کنیم

خاله نگین اومد بیرون و با دیدن من گفت_چی شده؟

حرفی نزدم که زد پشت دستش و گفت_یا قرآن..یا قرآن..

دوید سمت خونه و همچنان بین راه فریاد میزد(یا قرآن)..همه حرکت کردیم سمت بیمارستان..شهاب با اورژانس رفت..گفت حتما از سرش هست که خون از بینی و دهنش اومده واسه همین بردش که تحت نظر خودش باشه

وقتی رسیدیم بیمارستان با سرعت رفتم پشت در اتاق عمل..خاله نگین داشت با تلفن حرف میزد و گریه میکرد..من هم روی صندلی نشسته بودم و مدام اسم خدارو زمزمه میکردم..

خدایا خودت خوب میدونی من فقط همین یه مامانو دارم..اون چیزیش بشه من چکارکنم؟خدایا خودت رحم کن..من میمیرم

بهار سعی داشت دلداریم بده اما من حالم بدتر از اون چیزی بود که با دلداری درمان بشه..

بهار_خاطره قربونت برم گریه نکن..بخدا خوب میشه..نترس..

من_ایشالا..ایشالا

نیم ساعتی که واسم اندازه ی دنیایی بود گذشت و شهاب از اتاق عمل خارج شد..دویدم سمتش و گفتم_خوب شد حالش؟

دست کشید روی صورتش..با هر عکس العملی که انجام میداد ضربان قلبم رو به تندی میرفت

چشم هاشو روی هم فشرد و گفت_سکته ی مغزی کرده..متاسفم

دیگه نفهمیدم چی گفت..دنیا از حرکت ایستاد..نه میدیدم نه میشنیدم و نه میتونستم حرکتی کنم..فقط حرف های شهاب توی گوشم تکرار میشد..

(سکته ی مغزی کرده متاسفم)

خدایا من چی بگم؟همه چی تموم شد؟!

زیرلب خیلی آروم زمزمه کردم_اون دیروز حالش خیلی خوب بود

صدای جیغ خاله نگین و یا پیغمبر گفتن هاش بلند شد..گریه های بلند بهار بلند شد..ضجه میزد خاله

اما من بی حرکت بدون هیچ اشکی ایستاده بودم..باورم نمیشد.مگه تنها تر از این هم هست؟مگه بدبخت تر از من هم هست؟خدایا من چی بگم؟چه اشکی بریزم؟

اونقدر شکه بودم که نمیتونستم کلمات شهابو هضم کنم

شهاب تکونم داد و گفت_خاطره خوبی؟

romangram.com | @romangram_com