#دلتنگ_پارت_338
مامانو سرمو روی پاش گذاشت وگفت_دیشب خوش گذشت؟
من_چه خوش گذشتنی؟بهار همش زجر میکشید..چشمش همش به سعید بود..
مامان نفس عمیقی کشیدو گفت_من میفهممش..منم یه روزی چشم به راه بودم شب عروسیم..چه روزایی..حاضرم زمان به عقب برگرده حتی واسه یه لحظه
من_مامان بیخیال
مامان_باشه قربونت برم..
تا شب با مامان کلی فیلم نگاه کردیم که از چشم درد بلند شدم برم بخوابم
من_من برم بخوابم مامانم
مامان_برو بخواب عزیزم
رفتم سمتش و توی آغوش گرفتمش..من عاشق این مادرمم
گونمو با لذت بوسید و رفتم توی اتاق و خوابیدم
* * *
صبح وقتی چشم بازکردم ساعت 11 بود..
بلند شدم و رفتم بیرون..مامان خواب بود
زیر کتر رو روشن کردم و چایی دم کردم..میز صبحونه رو هم چیدم..با اینکه خیلی دیر بود واسه صرف صبحانه ولی من عاشق صبحانه بودم
بعد از اینکه سفره رو چیدم،رفتم توی اتاق مامان..خیلی ناز خوابیده بود
گونشو محکم بوسیدم
روی پهلو خوابیده بود..پشتش دراز کشیدم و صداش کردم
من_مامان سفره چیدم بلند شو
تکونش دادم..بیدار نشد
با بی حالی گفتم_وای مامان بیدار شو دیگه
romangram.com | @romangram_com