#دلتنگ_پارت_331
زیر نگاه شهاب داشتم آب میشدم..از بین جمعیت جدا شدم ورفتم سمت میز شربت خوری
یه لیوان برداشتم و سرکشیدم..عطش داشتم و از درون داشتم میسوختم
یه دفعه دستم کشیده شد..شهاب بود..کشوندم بیرون از تالار
بیرون کسی نبود فقط ماشین بود با صدای ساز محلی که تا اونجا هم میومد
بردم کنار دیوار تالار پشت یه ماشین..یه دیوار چسبوندم و رو به روم ایستاد و گفت_چرا از من فرار میکنی؟
با ترس گفتم_شهاب لطفا بزار برم
هلش دادم که برم،دستمو گرفت و با عصبانیت رو بهم گفت_چته تو؟چرا فرارمیکنی؟
من_شهاب بزار برم
خودشو عقب کشیدو گفت_برو
تعجب کردم..من از خدا خواسته میخواستم که یکم منت بکشه..بی احساس
یه قدم برداشتم که برم پشیمون شدم..
برگشتم سمتش و با بی حوصلگی ظاهری گفتم_چکارم داشتی؟
خنده ی خیلی کوتاهی کرد و دستشو روی صورتش کشید..خجالت کشیدم..اما این حرکتی که کرد واقعا به دلم نشست
رو کرد سمتم و به آرومی گفت_گفته بودم امشب خیلی خوشگل شدی؟
وبا نگاهش براندازم کرد
از گفتن ناگهانی حرفش یکه خوردم..ضربان قلبم بیشتر شد..اوففف آروم بگیر دختر
نمیدونم دستم خودم بود یا دلم اما تنها کاری که میتونستم انجام بدم همین بود..قدم های تندی برداشتم و به سرعت وارد تالار شدم..تنم گر گرفته بود..چند تا نفس عمیق کشیدم.خدایا باورم نمیشه!یعنی امکان داره که توی این سنگ یخ جایی واسه ذوب شدن هم باشه؟
لبخندی کمرنگی زدم و رفتم سمت بهار و سعی کردم با دلقک بازی یکم حالشو عوض کنم که تاثیر چندانی نداشت
* * *
بالاخره عروسی با چشم های پراز اشک بهار و غم بی نهایت سعید به پایان رسید
romangram.com | @romangram_com