#دلتنگ_پارت_327


من_باش..گوشیو قطع کردم..سریع زنگ زدم به سعید

بعد از چند تا بوق جواب داد

سعید_بله؟

من_سلام..خاطرم..دوست بهار

سعید_بهار حالش چطوره؟

من_خیلی بد..قراره به زودی عقد کنن..میگه اگر واقعا میخوایش برو خاستگاریش

سعید_من دیروز تاحالا همش دم در خونشونم..باباش قبول نمیکنه..بهش میگم دکترم..دخترتو خوشبخت میکنم میگه پسرای این دوره زمونه به درد دختر من نمیخورن حتی به مدرکم هم شک داره

داد زد_آخه اون چیش به بهار میاد؟بهار چی کم داره که باید به یه مرد دهاتی شوهرش بدن..باید بره روستا؟چرا اینا نمیفهمن پول اون شغل بدردش نمیخوره؟

سکوت کرد..صدای گریه ی مردونش توی گوشی میپیچید..باورم نمیشد سعید داشت گریه میکرد..بغضم شکسته شد و من هم شروع کردم به گریه کردن

من_بازم برو

سعید_تهدیدم کرده..گفت اگر یه بار دیگه برم اونجا زنگ میزنه به پلیس..نمیدونم چکارکنم!به بهار میگم بیاد فرارکنیم میگه نه..بخدا خسته شدم..نمیدونم چکارکنم!!!

* * *

یک هفته گذشت و رسید به بدترین روز زندگی بهار..امروز قرار بود عقد کنه و فردا هم عروسیش بود

رفتم و بهش سر زدم..قصد داشت خودکشی کنه اما به زور جلوشو گرفتم..قسمش دادم

سعید هم دو بار دیگه رفت و التماس کرد اما بازم بی فایده بود..قصد داشت رشوه بده به فرهاد اما فرهاد کتکش زد و گفت اگر دوباره پیداش شد همه چی رو سر بهار خالی میکنه و چی سخت تر از این واسه سعید دست و پا بسته؟!

شهاب هم رفت و فرهادو کتک زد بازم بی فایده بود فقط شرایط سخت تر شد

من شهابو اصلا ندیدم..راستش نمیخوام دیگه ببینمش..هم واسه من دردسر میشه هم اون..هردفعه که بهش فکر میکنم یادم به اون اتفاق میوفته و تنم از شدت ترس به رعشه میوفته

توی اتاق پیش بهار بودم..در اتاق رو قفل کرده بود و داشت سیگار میکشید..دعواش کردم اما حالش اونقدر خرابه که دعواهای من چیز عادی به حساب میاد

صدای باباش پشت در به گوش رسید

_بهار زود آماده شو چادرتو هم سرت کن تا نیم ساعت دیگه میان.نمیخوام معطل شن.سریع

romangram.com | @romangram_com