#دلتنگ_پارت_311
دستشو روی دست مامان گذاشت و گفت_واقعا شرمندم
مامان سرشو تکون داد و گفت_ باشه اشکالی نداره
خاله سر مامانو به آغوش کشید و گفت_میگذره همه چی..بزار مامانت بیاد هر چند میدونم بقیه هم همراهشن همه چی حل میشه و با خوشی در کنار اونا خاطرات فجیح گذشته از یادت میره..اون صحنه پاک میشه مطمئن باش..تو هم به آرامش میرسی..ایمان دارم که به آرامشی که سهمته میرسی
* * *
(از زبان خورشید)
با شنیدن حرف های نگین دلم خون شد..نمیدونم چرا بعد از 15سال با شنیدن اسم خانوادم دوباره مثل 15سال پیش میشم
نگین کمی بیشتر دلداریم داد و رفت
با رفتن اون صدای زنگ گوشیم بلند شد.دلم به شورش افتاد.میدونستم باید خودش باشه
همونطور که نگاهم به گوشی بود رو به خاطره گفتم_خاطره برو به غذا سر بزن نسوزه
گوشی رو برداشتم و به اتاق پناه بردم..شمارش واسم آشنا بود..هنوز همون شماره
با دست هایی لرزون جواب دادم_ب..بله؟
صدایی بلند نشد فقط صدای نفس های پی در پی ش به گوش میرسید
لبمو به دندون گرفتم تا مانع شکستن بغضم بشم
منم حرفی نزدم که به حرف اومد
_انگار منتظر تماسم بودی
سکوت
مازیار_لال شدی؟زبونه درازت پیش روی سپهر فقط بلندی میکرد؟
حرف هاش مثل آتشی بود که وجودمو بیشتر میسوزوند
به حرف اومدم_ چی از جونم میخوای؟
مازیار_خوبه بالاخره ما صدای جنابعالی رو شنیدیم
romangram.com | @romangram_com