#دلتنگ_پارت_264


شهاب_نه نگران نباش.تهدیشون کردم و یکی دو نفر از بچها باهامون میان

حرفی نزدم..در ماشینو بازکرد..همونطور که داشت سوار میشد گفت_پس فردا صبح حرکت میکنیم..واسه مدرست هم نامه نوشتم و دادم دست مادرت..فردا ازش بگیر و بده به مدیرتون

من_باشه خداحافظ

و اون بدون حرفی سوار ماشین شدو رفت..سرمو چرخوندم و به جایی که تا چند دقیقه ی پیش ایلیا ایستاده بود نگاه کردم..نبودش..بهتر حوصله ی این پسر رو ندارم اصلا

* * *

این دو روز هم با شور و هیجان من سپری شد.فقط به بهار واقعیت رو گفتم و اون هم وقتی فهمید کلی ذوق کرد..والا اون بیشتر از من هیجان داشت..بهم چند دست لباس داد و گفت که واسش تیپ بزنم و گفت که مطمئنه بهمون یه اتاق میدن بمونیم

استرس داشتم..مطمئن بودم شهاب پسر بدی نیست و اصلا میلی به من نداره اما من واسه دل خودم هم که شده باید با سختی خودمو توی دلش جا کنم..اما نه مثل مینا..مثل خودم..یعنی با زدن عطر و لباس شیک و بسته پوشیدن

داشتم خوراکی هایی که مامان بهم داده رو توی کیفم جا میدادم..فقط یه ساک میبرم با یه کیف..

من_مامان مگه میخوام برم خارج از کشور؟

مامان_بازم همش توی ماشینی..گرسنت میشه

من_ای بابا..

مامان_خاطره مراقب خودت باش.هر چقدر قابل اعتماد باشه اما بازم نمیشه اعتماد زیادی به غریبه یا یه پسر داشته باشی..مخصوصا حالا هم که تنهایید

من_تنها نیستیم چند تا مرد هم واسه محافظت میان!

مامان با ترس و شک گفت_محافظ برای چی؟

دختره ی خنگ چی گفتی تو؟حالا مونده بودم چی بگم

من_و..واسه اینکه مراقب باشن یعنی یه جورایی پرستار خصوصیش هستن که بهشون اعتماد داره

مامان_اگآهان خوبه..ببین چه پسر خوبیه..فکر همه چیو کرده..به حرفش گوش کن شیطنت نکن و هرکار گفت انجام بده

من_باش

اوفففف خداروشکر

مامان_شب کجا میمونید؟

romangram.com | @romangram_com