#دلتنگ_پارت_252
چشم غره ای بهش رفتم که سریع متوجه اشتباهش شد و روبه مادر خاطره گفت_ببخشید..چی میل دارید؟
_اگر یه لیوان آب بیاری ممنون میشم
وروبه من گفت_شما چی آقا؟
من_قهوه ی تلخ بیار و واسه شادی هم شربت
سر تکون داد و رفت..یکم بعد آورد نوشیدنی هارو و توی سکوت میل کردیم..
بعد از خوردن آب،بلندشدو با گفتن بااجازه ای رفت از پله ها بالا..شادی هم واسه کمک رفت اما من نرفتم
بلندشدم و رفتم سمت اتاق مینا.درو به آرومی بازکردم..کنار پنجره روی صندلی نشسته بود و به منظره ی بیرون چشم دوخته بود
رفتم کنارش ایستادم و همونطور که چشمم به منظره ی توی حیاط بود گفتم_باز مسخره بازی در آوردی
صداش به آرومی به گوش رسید:
شبی از سوز دل گفتم قلم را
بیا بنویس غم های دلم را
گفتا برو بیمار عاشق
ندارم طاقت این همه غم را
من_مینا با توهم..چرا بچه بازی درمیاری؟اول فکرکن ببین میشه من با یه بچه مدرسه ای دوست باشم بعد برو اینکارارو کن..اگر یه چیزیش میشد باید جواب پس میدادی
صدای نفس هاش به گوش رسید..دوباره زیر لب زمزمه کرد:
دریا چه دل پاک و نجیبی دارد
بنگر که چه حالت غریبی دارد
آن موج که سر به صخره ها میکوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد !!!
حرفی نزدم..
romangram.com | @romangram_com