#دلتنگ_پارت_248
روبه مینا گفتم_گمشو برو به لیوان آب بیار..بعدا بحسابت میرسم
از دستش عصبانی بودم..جوری که میکشتمش باز هم آروم نمیگرفتم
چون بیماری تشنج جزئی از شغل من بود،بعد از تموم شدن تشنج خاطره که فقط یک دقیقه طول کشید،بلندش کردم و بردمش سمت اتاقم
روی تخت گذاشتمش..با یه دستمال دور دهنشو پاک کردم
خب نباید آب بخوره و دارو..مینا اومد توی اتاق
روبهم گفت_حالش خوبه؟ببریمش بیمارستان؟
بدون توجه بهش لیوان آبو ازش گرفتم..از اتاق خارج شد
خاطره زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن کلمات نامفهومی..فقط چند تا جملشو فهمیدم
خاطره_ما...مان..
مامان؟مامانشو میخواد!لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست..خیلی کمرنگ بود..مثل بچه کوچیکی که مامانشو میخواد
سریع به خودم اومدم..بلندشدم و به شادی زنگ زدم.معلوم نبود کدوم گوریه
یکم بعد صداش توی گوشم پیچید
شادی_جانم داداش؟
من_کدوم گوری هستی؟
با ترس گفت_به مینا گفتم میرم خونه پروانه.چیزی شده؟
من_سریع زنگ بزن به مامان خاطره بیاد اینجا
شادی_با اون چکار دادی؟
داد زدم_بهت گفتم سریع با اون بیا اینجا..بیست دقیقه ی دیگه اومدی اومدی نیومدی خودت میدونی
وگوشیو قطع کردم..رفتم نزدیکش..چشم هاش بسته بود اما مشخص بود که بیداره
خاطره_ما..مان
romangram.com | @romangram_com