#دلتنگ_پارت_245
اومد نزدیک.نرفتم عقب
دستشو برد بالا و یکی خوابوند توی گوشم..قطره ی اشک گوشه چشمم جوشید..توی شک بودم..این آشغال به چه حقی منو میزنه؟
تا اومدم لب باز کنم و چیزایی که حقشه نثارش کنم متوجه شدم رفت سمت ماشینش..دقیقه ی آخر رو بهم گفت_بکش کنار..نمیزارم روز خوش با شهاب داشته باشی
ورفت..من موندم و یه عالمه سوال بی پاسخ توی ذهنم..سردرگم شدم..بدون گفتن چیزی یا حتی افتادن اتفاقی میگه من به شهاب چسبیدم!چه حرفا..حالا برات دارم
راهی خونه شدم..وقتی وارد شدم،مامان اومد سر راهم ایستاد
دست به سینه بود و اخم داشت
من_سلام
مامان_یه نفر اومده بود دم در خونه..میگفت به دختر خونه خراب کنت بگو پاشو از گلیمش دراز تر نکنه
ترسیدم..قلبم تند تند خودشو به سینم میکوبید..میدونستم کار اون مینای عوضیه..وای مطمئنم دیگه اعتماد بهم نداره وقتی اون عصبانی بوده حتما با خودش میگه انقدر افتضاح شدم که اونو به این روز کشیدم
من_مامان دروغ میگه..من کاری نکردم
مامان_چکار؟
فهمیدم بهش نگفته..همونطور که میرفتم سمت در گفتم_برمیگردم مامان
داد زد_صبرکن کجا میری؟
من_زود میام
و با دو حرکت کردم سمت خونه شهاب اینا
با سرعت من حدود پنج دقیقه ای رسیدم..به نفس نفس زدم افتاده بودم..
رفتم و زنگ درو فشردم..شوهر فاطمه درو باز کرد
خواستم برم داخل که گفت_کجا؟اول باید به آقا بگم
داد زدم_آقا؟برو کنار ببینم همچین میگه آقا انگار رئیس جمهوره
_خانم آروم تر..گفتم که نمیشه
romangram.com | @romangram_com