#دلتنگ_پارت_228
ژاله_شما چی؟
با پوزخند جواب دادم_مگه عشق وجود داره؟
متوجه نگاه خیره مسعود به روی خودم شدم..سنگینی نگاهش باعث شد سر بچرخونم و به چشم هاش خیره شم..نگاهش تغییر کرده بود
دقیق تر شدم..هیچی نبود..هیچی..نتونستم نگاهشو بخونم
چشم ازم گرفتو با خنده رو به ژاله گفت_داداش ما عاقله
آنا خم شد طرفمو آروم گفت_پس چطوری دختر بازی؟
مسعود و ژاله مشغول صحبت کردن شدن و حواسشون به ما نبود
صاف نشستم روی صندلی و با اخم رو بهش گفتم_بنظرت دخترا لیاقت دارن من به بازی بگیرمشون؟یا حتی بخوام عاشقشون شم؟
چشم هاشو زیر کردو گفت_همه مثل هم نیستن
من هم مثل خودش چشم هامو ریزکردمو کمی خم شدم سمتش و گفتم_ولی من همش یه مدل میبینم
دستشو روی میزگذاشت وگفت_ یعنی منم مثل بقیم؟
ابرویی بالا انداختم و صاف سرجام نشستم..بدون گفتن هیچ حرفی.و همین باعث در آوردن حرصش شد..
آنا_که اینطور..میخوای بهت ثابت کنم؟
من_ثابت؟
پوزخندی زدمو گفتم_آنچه که عیان است،چه حاجت به بیان است؟
آنا_میخوای بگی همه چیز از ظاهر مشخصه؟
من_ظاهر از باطن شکل میگیره
یه تای ابروشو بالا داد وگفت_مثلا؟
چشم هامو زیر کردمو با اخم روبهش گفتم_اگر باطنت پاک باشه ظاهرت جوری شکل میگیره که مسعود به milkshake دعوتت نکنه یا حتی رو به روی من ننشسته باشی
از لای دندون غرید_توهم روبه روی منی!
romangram.com | @romangram_com