#دلتنگ_پارت_222
با صدای مینا از حرکت ایستادم
مینا_کجا عزیزم؟
بدون اینکه برگردم جدی جواب دادم_کار دارم
صدای قدم هاش که نشون میداد داره میاد این سمت به گوش میرسید
دستشو گذاشت رو شونم و کنار گوشم گفت_کار داری؟کارت خاطرست دیگه نه؟تو که سرت خوب درد میکرد
برگشتم سمتش..حالت صورتم عادی بود ولی زیر لب از لای دندون غریدم_از کی تا حالا فضول کارای من شدی؟
تا اومد جواب بده صدای گوشیم به گوش رسید..مسعود تک انداخته بود..یعنی منتظره..خوب کاری میکرد داخل نیومد چون خوب میدونه من حوصله اینجور خوش و بش ها رو ندارم
رو به بابا و شادی گفتم_من دیگه رفتم..فعلا
و برگشتم و از در زدم بیرون و حتی نیم نگاهی هم به مینا نینداختم..این دختر هرچی که میگذره داره نچسب تر میشه..تو زندگیم ناخواسته به کسی اعتماد نداشتم..فقط مسعود..با اینکه سه سالی میشد میشناختمش اما یه جورایی با اعتماد زیاد نسبت بهش دست راستم محسوب میشد..اما مسئله ی مهمی پیش روم قرار داشت!
رفتار مسعود از دو سال پیش به کلی تغییر کرد..با اینکه هنوز هم صمیمی هست رفتارش اما گاهی اوقات تغییراتی میکنه..و همش کلیک کرده روی من که باید عاشق یه نفر شم و یه نفرو پیدا کنم واسه زندگیم
چند مدت پیش واسه اینکه به این بحث خاتمه بدم گفتم که مینارو دارم و اون دراومد گفت که مینا واسه من مناسب نیست
این حقیقت واسم روشن بود که مینا به درد نمیخوره یعنی درکل بگم این دختر فقط واسه اینکه شب رو به صبح برسونه مناسب بود که منم از این کار فراری بودم مخصوصا اونم با مینا.اما به مسعود گفتم شاید مینا بتونه مناسب باشه و اونم دست برداشت
مسعود توی حیاط کنار کسری ایستاده بود..وقتی نزدیکشون شدم نگاه هردوشون به من افتاد..
مسعود_سلام
کسری_سلام آقا
فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم
به مسعود دقیق شدم..یه شلوار ساده مشکی به همراه لباس آبی آسمونی پوشیده بود و یه کت اسپرت سورمه ای هم روش پوشیده بود..
همونطور که میرفتم سمت ماشین که توی حیاط پارک شده بود،گفتم_مسعود بپر بالا
اومد سمت ماشین
رو بهش گفتم_تو برون من حوصله ندارم
romangram.com | @romangram_com