#دلتنگ_پارت_218


از بی حوصلگی به بهار پیام دادم:سلام ورپریده

سریع جواب داد..طبق معمول معلوم بود که سرش تو گوشیه

بهار:علیک سلام..مامانت برگشت؟

جواب دادم:آره ظهر رسید..چخبر؟کجایی؟

بهار:به توچه!مگه فضول منی؟

خندیدم..این کرمش گرفته

جواب دادم:تازه فهمیدی؟

بهار:نه از قیافت معلومه از این فضولای خاله زنکایی

من:هرهر خندیدم

بهار:خونم..همین الان عمه اینا رفتن.اینجا بودن

من:بسلامتی

همون موقع گوشیم زنگ خورد..بهار بود..مطمئن بودم میخواد یه چیزی تعریف کنه

جواب دادم_زنگ زدی تا دوباره مزاحمت ایجاد کنی؟

بدون گفتن هیچ حرفی شروع کرد به کل کشیدن..هم تعجب کرده بودم و هم خندم گرفته بود..این دختر واقعا دیوونست

با خنده گفتم_چته تو؟شوهرت دادن؟

بهار_وای خاطره اگر بدونی چی شده!ایلیا(پسرعمش) از تو خوشش اومده..شمارتو به زور از توی گوشیم برداشت..حواست باشه شاید زنگت بزنه

یکم فکر کردم!!!! پس اون شماره مزاحمه ایلیا بوده!!!!

من_تو بیجا کردی!

بهار_بخاطر اینکه تورو ببینه فردا میاد دنبالم..خوشگل کن که تو رو هم میرسونیم

با حرص رو بهش گفتم_بهار ازاین کارات اصلا خوشم نمیاد!خودسر تصمیم نگیر

romangram.com | @romangram_com