#دلتنگ_پارت_216


جواب دادم_شما پشت سرم بودید..من باید چجور متوجه شما میشدم؟بعدم ادبتونو رعایت کنید

یه تای ابروشو بالا داد

دیدم وضع داره بدتر میشه سریع از کنارش رد شدم و رفتم داخل

اوففففف بخیر گذشت..پسره ی پررو..کور اون دوست دختر عفریتته

سریع گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون..خداروشکر شهاب دیگه نبود

بهار تا منو دید خندید و گفت_چقدرم از دستت عصبانیه..حیف که در رفتی وگرنه باور کن گردنتو خورد میکرد

من_وای از شانس مزخرفم همش میخورم به این

خندید و چیزی نگفت..دستشو کشیدم و رفتیم سوار آژانسی که سعید واسمون گرفته بود شدیم و رفتیم خونه

وارد خونه شدم..اول لباسمو عوض کردم و بعد از گرفتن دوش پنج دقیقه ای چشم هامو بستم تا بخوابم

داشتم به امشب فکر میکردم..عجب شبی بود

شهاب!!!پسر مغرور!!!همش حرص منو درمیاره..اما چرا بابت این اتفاقات ته دلم شیرینه هنوز؟!واقعا نمیفهمم!انگار هر چیزی از جانب اون میتونه شیرین باشه

اوف خاطره بیخیال بابا..

چشم هامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم که موفق هم شدم

* * *

صبح با صدای آلارم گوشیم چشم باز کردم..ساعت 9 بود..مامان تا ظهر میرسه پس بهتره خونه رو کمی جمع و جور کنم

بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم،به آشپزخونه رفتم..اول کتری آب رو روی گاز گذاشتم و بعد شروع کردم به شستن ظرف های این چند روز..بعد از اتمام کار و دم کردن چای تازه،به عنوان صبحانه چند تا بیسکویت و چای خوردم..ناهار هم باید خودم یه چیزی دست و پا کنم

چون چیز زیادی بلد نبودم درست کنم،تصمیم گرفتم ساندویچ مرغ درست کنم..

یه بسته مرغ از فریزر در آوردم و شروع کردم به درست کردن!

بعد از اتمام،مرغ هارو توی ظرفی گذاشتم و منتظر مامان نشستم

حدود ده دقیقه ای گذشت که باصدای زنگ در از جا پریدم..با دو رفتم سمت در و بازش کردم

romangram.com | @romangram_com