#دلتنگ_پارت_168


شادی هم گوشیشو آورد و واسش بازی فرستاد

نگاه مهدیس کردم.داشت با بهادر توی لپ تاپ فیلم کره ای میدید.این دو تا عاشق فیلم کره ای بودن.بهادر هم چون مهدیس کاراته بلد بود،به چشم ورزشکار میدیدش و ازش خوشش میومد و میچسبید بهش

پروانه_وای اینجا نت نیست

بهار همونطور که با گوشی بازی میکرد گفت_یه امروز رو بیخیال واتساپ و لاین شو

پروانه_چی میگی تو؟بردنم توی یه گروه باحالی نمیتونی دل بکنی

شادی_پس بلند شو کل ده رو بگرد تا یه جا پیدا شه نتش خوب باشه

پروانه خندید و با اعتراض گفت_باید وای فای میخریدیم میاوردیم..اصلا خب حوصلم سرمیره.بلند شید بریم بگردیم

من_تازه رسیدیم.صبرکن عصر میریم

بالشی که روی زمین بود رو کشیدم سمتم و روش دراز کشیدم.اونقدر خسته بودم که به سه نکشیده خوابم برد

* * *

وقتی چشم بازکردم،بچها هم کنارم خواب بودند..سرجام نشستم

ننه روی زمین نشسته بود.جلوش یه سینی بزرگ قرار داشت و کیسه ی برنجی هم کنارش.داشت برنج پاک میکرد

بلند شدم و رفتم کنارش نشستم

ننه_بیدار شدی دختر گلم

لبخندی زدم و گفتم_بزارید کمکتون کنم

ننه_اگر میخوای کمک کنی برو توی کابینت آشپزخونه یه سینی بیار

لبخند زدم و رفتم سینی آوردم.کمک ننه داشتم برنج پاک میکردم و بچها همچنان در خواب به سر میبردند.

ننه_توهم اهل رشتی؟

من_از کوچیکی رشت زندگی کردم ولی خانوادم شیرازی هستن

ننه_پس چرا اومدین رشت؟

romangram.com | @romangram_com