#دلتنگ_پارت_145
من_نمیتونم
خدایااااا..دارم زجرمیکشم..فکرمیکردم از نبود من توی این چندسال مهسا بیشتر از همه عذاب کشیده باشه
رو به آتوسا حرف دلم رو بیان کردم_فکرمیکردم دلتنگ تر از همه مهسا باشه
پوزخندی زدمو ادامه دادم_ولی برعکس..اون منو مرده فرض کرد.شاید با این تصور تونسته آروم بگیره..شاید خوشحال بوده که بدون وجود من دردسرش کمتره..شاید منو ه*ر*ز*ه ای فرض کرده که اگر باشم ایندفعه زندگیشو ازش میگیرم
برگشتم و رو بهش گفتم_توهیچوقت نبودی..
روبه همشون با داد گفتم_روزی میرسه که پشت سر من گریه میکنید..روزی میرسه همونطور که میخواید مرگ منو به چشم میبینید..نامردا من اومدم تا گذشته ام جبران شه ولی همتون از قبل پست ترشدید
چشم هامو بستم و گفتم_کاش میمردم و این همه نفرت رو به چشم نمیدیم
واجازه دادم هق هق گریم با هق هق گریه ی مهسا و بقیه درهم آمیخته شه
(از زبان خاطره)
وقتی مامانم اون حرف هارو میزد دوست داشتم بمیرم..چطور میتونن تا این حد پست باشن..من به این آشنایی های یک دقیقه ی خانوادم احتیاجی نداشتم..من فقط مامانمو میخوام
با گریه دستمو از دست مامان بزرگ درآوردم و رفتم از پله ها پایین..رفتم پیش مامانم و بغلش کردم
باگریه گفتم_مامان توروخدا اینارو نگو..بیا بریم..توروخدا بیا بریم
دستشو گرفتم و کشیدم..
مامان هم دنبالم اومد
صدای خاله مهسا بلند شد_خورشید توروخدا نرو..ایندفعه من میمیرم..بخدا ازت متنفرنیستم..خورشیییییید
اما ما از در خارج شدیم..صدای جیغ خاله مهسا بلند شد..ضجه میزد و التماس میکرد
وقتی از در خارج شدیم اون سه تا مرد کنار دیوار بودن..اون مرد که فکرکنم دوست سپهر بود داشت سیگار میکشید
با دیدن ما خواستن نزدیک شن..چشم های اون مرد لبالب مملو از اشک بود..توی چشم هاش جدا از اشک و غم چیز دیگه ای بود.. اما با حرکتی که مامان سریع دستشو جلوی ماشینی دراز کرد و هر دو سوار شدیم،نتونستم بیشتر عمق چشم هاشو بخونم
توی سکوت مامان آروم اشک میریخت..با بغض بهش خیره شده بودم
راننده تاکسی_خانم کجا میرید؟
romangram.com | @romangram_com