#دلتنگ_پارت_131


مسعود_واقعا؟اون اینجا چکار میکرد؟

شهاب_نمیدونم..داره گندش میکنه دیگه.من اینجام کنار این دختر تو برو یه سرو دوشی آب بده

سرتکون داد و رفت..شهاب عصبی به نظر میومد.دستی لای موهاش کشید.تلفنشو در آورد و زنگ زد به یه نفر

شهاب_زنگ میزنی چند تا آدم میاری دم در خونه.همین حالا

_........

_خفه شو..مگه نگفتم مراقب باشید؟رفتی شیفت چه غلطی کنی؟هان؟دستم بهت نرسه..چشماتو در میارم

_........

_تو کاریو که گفتم کن لازم نکرده خودت بیای..آدم کله گندشو میفرستی نه یکی مثل خودت وگرنه از چشم تو میبینم

و تلفنو قطع کرد

وای خدا چقدر اینا ترسناکن

من_اون سنش پایینه و یه نفره و شما میخواید صدتا نوچه بزارید؟

نگاهم کردو با اخم گفت_سینا آدم مخفی میزاره..تو این کارا ماهره..به عنوان سردسته آدمای ما بود و توی شرکت هم کار میکرد

اصلا سر در نمیاوردم چی به چیه!سعی کردم حرفی نزنم چون ممکن بود یکی بزنه توی دهنم..

کمی گذشت دید مسعود نمیاد،روبهم گفت_باهم میریم لباساتو میپوشی میبرمت خونه دوستتم خواست میاد نخواست به راننده میگم بیارتش

سرتکون دادم و راه افتادم.اون هم پشت سرم راه افتاد

رسیدیم به میزی که دورش نشسته بودیم..مانتوم رو پوشیدم به همراه شالم و رفتم پیش بهار

داشت با پسری میرقصید..دستشو گرفتم و روشو برگردوندم سمت خودم

تا منو دید تعجب کرد_کجا به سلامتی

من_بهار تو راه واست میگم..الان بیا بریم خونه

بهار_من نمیام.خاطره اگر مسئله جدیه بگو

romangram.com | @romangram_com