#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_60


. جسمم رو پیدا کردی

. آره...باورت نمیشه آدرین تو همون بیمارستانی که دوره میگذرونم دقیقا تو همون بخش من بستری شدی...یعنی من میشم خانم دکتر بهترین دوستم ... این عالی نیست

برعکس اون چیزی که فکر میکردم خوشحال بشه چشمهاش غمگین تر از قبل شد... معلوم بود که خوشحال نمیشه کی از خبر دم مرگ بودنش خوشحال میشه تو هم با این خبر دادنت آخه کجای این خبر عالی بود

با صدای ناراحتی پرسید

. حالم خیلی بده یامین

دستهام از دور گردنش شل شد و با دستهایی که از تنم آویزون بود چشمهای افسرده اش رو نگاه کردم نمی دونستم باید چی بهش بگم بگم فقط با دستگاه زنده ای بگم احتمال به هوش اومدنت 10درصد هم نیست دوباره اسمم رو برای شنیدن جواب صدا کرد

. یامین

. نه...حالت...یعنی...فعلا نمیشه نظر داد باید صبر کنیم به هوش بیای

انگار از لحن متاثرم فهمید که حرفام راست نیست پوزخندی زد و همون جا روی زمین نشست و به نرده ها تکیه داد و سرش رو توی دستهاش پنهان کرد کنارش نشستم و سعی کردم بهش امید بدم

. مهم نیست بقیه چی میگن...مهم نیست دکترا از آدم قطع امید کنن...اونی که اون بالاست مهمه... اون اگه میخواست ببره حالا تو پیش اون بودی نه من...حتما حکمتی هست که تو بجای اینکه اون بالا باشی الان پیش منی

سرش رو بالا گرفت و تو چشمهام نگاه کرد یه جرقه ای از امید توش روشن شده بود آروم پرسید

. چه حکمتی


romangram.com | @romangram_com