#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_183

. تا دیدن زنده شدیم جای اینکه خوشحال شن ناراحت شدن و فرار کردن

.زنده شدیم؟یعنی ما الان زنده ایم

.اره عزیزم خواست خداست داشتم میمردم شکر خدا به موقع رسیدم ...خدایا شکرت

.یعنی تو الان زنده ای یادت میاد...منو یادت میاد ادرین

.اره عزیزم میدونم عجیبه اما یادم میاد تک تک ثانیه هاشو یادمه از لحظه ای که میدیدمت بالای سر جنازه ام چطور مرثیه میخونی یادمه تا الان که دیدم دارن رو تن برگ گلم خاک میریزم ... نمیدونم چی شد نمیدونم چطور شد اما یهو خودم تو جسمم دیدم و با تمام قدرتم بلند شدم که نذارم عشقم رو تو خاک بزارن ... حست کردم یامین با همین فاصله تپش قلب تورو حس کردم...باورت میشه

.انقد این مدت چیزای عجیب تجربه کردم که غیرممکن ترین ها هم باور مسکنم

دوباره من رو تو اغوشش فشرد و من از اینکه چیزی جز یه کفن بینمون نبود شرمزده لپهام گل انداخت فکر کنم متوجه شد که رهام کرد و قه قه ای از شادی سر داد و گفت

.حالا چجوری یه تیکه لباس پیدا کنیم بریم خونه

ادرین با همون تیکه کفنی که دورش گرفته بود در به در دنبال کسی بود که کمکمون کنه اما با اون ظاهر سراغ هر کی میرفت جیغی میکشید و فرار میکرد و من اینور پیچیده شده در کفن مرده بودم ازخنده

اخرشم رفت سراغ نگهبان باغ رصوان یا همون بهشت زهرا اصفهان و اون طفلکم با دیدن مرده از قبر بلند شده جوری فرار کرد که انگار نه انگار کارش با مرده ها سروکار داشته و ادرین هم به ناچار دو دست از لباسهاشو برداشت و پوشیدیم و برگشتیم خونه

بماند اینکه وقتی وارد خونه شدیم چطور همه عزیزانمون که از مرگمون ناراحت بودن حالا از زنده بودنمون ترسیده بودن و جیغ میکشیدن و فرار میکردن و موقع فرار بهم میخوردن و روی زمین میوفتادن و دوباره بلند میشدن تا فرار کنن و ما دوتفر نمیدونستیم به این وضعیتشون بخندیم یا به حال خودمون گریه کنیم

راضی کردن خانوادمون درباره اینکه ما هنوز زنده ایم و روح نیستیم و ترس نداریم سخت تر از راضی کردنشون به ازدواج مون بود

تا مدتها درگیر خبرنگارایی بودیم که مردن و زنده شدن هم زمان دو عاشق براشون عجیب بود اما برای خودمون این معجزه هشق بود و باور همین معجزه عشق بود که خانواده هامون راضی کرد که خدا ما رو برای هم مقدر کرده و خواسته تا با ازدواجمون مخالفتی نکنن و همه چیز به همون سرعتی که شروع شد تموم شد

romangram.com | @romangram_com