#دلهره_پارت_303
_بلدی مگه؟
_بلد بودن نمیخواد ، هرکسی بلده بخونه ، توام میتونی
قلپی از چاییم خوردم و تکیه دادم به صندلی...
بند ِ شل و ول ِ لباس ِ خوابشو از روی بازوش کشید به سمت شونه هاش ...چند تا سرفه کرد و تکونی به شونه هاش داد
_خب چی بخونم؟
واقعا بی انصافی بود پیش این همه زیبایی و سادگی ، بی کار نشستن!
خم شدم سمت میز و لبشو ب*و*سیدم
_اِ عطا ، تمرکزم و بهم نریز
دوباره لبشو ب*و*سیدم ، تقلا کرد تا صورتشو عقب ببره ، دستمو پشت سرش گذاشتم تا نتونه...
_وای عطا...نفسم....
حالا که آرومتر شده بودم ، نشستم روی صندلی و پا روی پا انداختم ، با یه نفس عمیق تپش های قلبمو کنترل کردم.
_حالا بخون!
لبش یکم سفید شده بود ، دستشو روی قلبش گذاشت و با حرص گفت
_به خاطر همینکاراته که دارم ازت میترسم ، اصن نمیخونم ، گلوم درد گرفت
آستین ِ بافت ِ سفید ِ مردونه ام و بالا زدم
_اِ...خب مشکلی نیست ، الان خوبش میکنم.
تا نیم خیز شدم ، به هول بلند شد و دستاشو بالا آورد
_نه نه ، قربونت خوب شدم.الان میخونم.
خنده ام و پشت لیوان ِ چایی پنهون کردم و منتظر موندم ...
_"داغ ِ یک عشق ِ قدیمو اومدی تازه کردی ، شهر خاموش ِ دلم رو تو پر آوازه کردی
آتش ِ این عشق ِ کهنه دیگه خاکستری بود ،....
وسط شعر خوندن مکث کرد ، دستمو تکون دادم و با خنده گفتم
_چی شد؟ شعر یادت رفت؟
با لب های آویزونش نوچی کرد و از پشت میز بلند شد
_نخیر ، صدام قشنگ نیست
خندیدم ...
_ولی منکه خوشم اومد
@romangram_com